تبلیغات
سکنجه(سکنچه)
سه شنبه 20 اسفند 1392

نزدیک عید

   نوشته شده توسط: مجتبی    

بازم حال و هوای عید به دماغمون داره میخوره . بوی عیدی , بوی مهمونی , بوی آجییییییییییییییییللللللل !!!! آخ این آجیل چقد خوشمزه ست . من که عاشقشم . البته نا گفته نمونه همیشه از من قایمش میکنن ولی مجتبی اگه چیزی رو بخواد و پیدا نکنه که مجتبی نیست !!!!!!!!!!!! ها بله !!! آخی !!!! این واقعا از ته دل بود , آخه کوچیک که بودیم بهمون عیدی میدادن !! چه حالی میداد . باور کنید تموم سال رو به عشق اومدن عید سپری میکردیم که از بزرگترا عیدی بگیریم . یادش بخیر , یه بار زمانی که مادربزرگم در قید حیات بودن و منم فک کنم حدودا 10 ساله بودم , همین حاجی خودمون ( آقای انصاری مدیر وب بسیار عالی بیشهر ) اومده بودن خونمون عید دیدنی .مادربزرگم خاله ایشون میشد . من به هوای اینکه ایشون آجیلاشون رو زیاد نخورن و تهشم یه چیزی بهم برسم , رفتم و بعد از سلام و احوال پرسی کنارشون نشستم . داداشم هم بعد از من اومد . حاجی قبل از رفتنش دست کرد توی جیبش و یه 500 تومنی خشک و تا نخورده در اورد و بهم دان . انصافا اون موقع این مبلغ برا ما خیلی بود , آخه نه اینکه ما همش به فکر شکممون بودیم , میتونستیم کلی پفک و بستنی و لواشک و از اینجور چیزا برا خودمون بخریم . بعدش نوبت به داداشم رسید و ایشون یه 200 تومنی دادن بهش . وای اون صحنه رو هیچوقت یادم نمیره . کلی ذوق کردم , آخه اون کمتر از من گرفته . بعد از خداحافظی حاجی , سریع رفتم تو خونه و آجیلهایی که دست بهشون نخورده بود رو برداشتون فرار کردم . وقتی برگشتم قیافه داداشم واقعا دیدنی بود چون اون بزرگتر از من بود و همیشه بیشتر از من عیدی میگرفت ولی این بار برعکس شده بود . خداییش اونسال یکی از بهترین عیدهای زندگیم بود چونکه بعد از این موضوع بهم کلی خوش گذشت . آخ بچگی کجایی که یادت بخیر !!!!!!! اون زمان عیدی میگرفتیم ولی الان باید عیدی بدیم . !! بچه های این دوره زمونه هم که قربونشون برم با 30 یا 40 هزار راضی نمیشن . میگن که دو تا از اون پولای قشنگا بده !!!!!‌( منظورشون با دوتا 50 تمونیه ) .
ایشالله که همه عید خوب و خوشی رو در پیش رو داشته باشید و سالی پر از مهر , سعادت و شادکامی همراه با سلامتی رو شروع کنید .
پیشاپیش هم این عید عزیز و خجسته و باستانی رو به همه شما تبریک میگم .


شنبه 11 آبان 1392

دلمون گرفته

   نوشته شده توسط: مجتبی    

این روزها دلمون سخت گرفته ... خدا میدونه که هر چی دنبال دلیل منطقی براش میگردم هیچی پیدا نمیکنم !!!!!!! به هر کی هم میگم , همش مسخره م میکنن که عاشق شدی !! آخه عاشقی کجا و ما کجا ؟؟!! درد دلی هم که نمیشه گفت نداریم .. یعنی داریما ولی .......... خب بیخیالش ....
چند روزی هم هست که دنبال ی کاری هستم ولی هرچی به این درو اون در میزنیم به هیچ جایی نمیرسه . میگن اینجاش خرابه یا فلان چیزش مشکل داره . خلاصه ی بهونه ای در میارن برا خودشون که ما رو دست به سر کنن . خداییش خیلی کلافه شدم دیگه ... بازم خدارو شکر


یکشنبه 31 شهریور 1392

اولین روز مدرسه

   نوشته شده توسط: مجتبی    

دوستای خوبم سلام . فردا هم مدرسه باز میشه و دوباره یه شور دیگه ای به پا خواهد شد . آخیییییی . واقعا یادش بخیر , چه روزایی بود توی مدرسه . هیچ وقت روز اولی که تو کلاس رفتیم رو از یاد نمیبرم . منو گذاشتن نیمکت اول  و ناظم مدرسه که اسمش آقای قنبری بود گفت برای تو باید یه دونه بلوک بیارن تا یکم بیای بالا و پیدا باشی , آخه قدم کوتاه بود این حرفو بهم زد ولی به شوخی . زمان ما کسی با مامانش نمی اومد تو مدرسه , خیلی گریه نمیکردن که دلم برا مامانم تنگ شده یا اینکه مامانمو میخوام و خلاصه خیلی بهونه های دیگه ... زمان ما خودمون بودیم و خودمون . مامان فقط روز اول می اومد یا برا گرفتن کارنامه . موقع جلسه اولیا و مربیان هم که من همیشه برگه دعوت نامه رو پاره میکردم و مینداختم سطل زباله !!!! آخه هیچ وقت نمیخواستم کسی از وضعیت درسیم با خبر بشه !!! نه اینکه تنبل بودما , نه , یکم بی حواس بودم تو کلاس !!!! چه زود گذشت . چه معلمایی , چه همکلاسیهایی ؟ خیلی خوش بود . من هنوز اسم معلمهای دبستانمو یادم هست . سال اول خانم نوذری , سال دوم آقای ریشهری , سال سوم آقای شهسواری , سال چهارم آقای قربانی و سال پنجم هم آقای انصاری بود . راستی سال چهارم و پنجم هم یه معلم برا قرآن و هنر داشتیم که اسمش خانم عیدانی بود . من از همینجا دست همشونو میبوسم و هر جا که هستن براشون آرزوی سلامتی و شادکامی دارم . هم کلاسی هامون هم که شکر خدا 99 درصدشون رو به یاد دارم که تو این بین میشه به دوتا از دوستان عزیزمون که دیگه بینمون نیستن و دستشون از دنیا کوتاست یاد کرد . آقایان ابولفضل شنبدی و حمید شنبدی . یادشون گرامی . درضمن الان چندتاشون هم وبلاگ نویس هستنا , همین آقا مسعود و آقا وحید خودمون که ایشالا زنده 120 ساله باشن . وای چه روزایی بود . نمایشا , جشنا ... خداییش خیلی دلم براشون تنگ شده .
خدا میدونه تو این سالها یکی از آرزوهام این بوده که برا یک بار هم شده , دوبار با همون همکلاسیها و همون معلما دور هم جمع بشیم و تجدید خاطره ای کنیم با اون تخته سیاه و گچهای آبی و سفید .
من همیشه این شعرو همراهم دارم که متاسفانه اسم شاعرش رو نمیدونم :

اولین روز دبستان باز کرد                         کودکی های قشنگم باز گرد
کاش میشد باز کوچک میشدیم               لااقل یک روز کودک میشدیم
یاد آن آموزگار ساده پوش                         یاد آن گچها که بودش روی دوش
ای معلم یاد و هم نامت بخیر                  یاد درس اب و بابایت بخیر
ای معلم ای دبستانی ترین احساس من        باز گرد این مشقها را خط بزن




سه شنبه 5 شهریور 1392

گارگاه حمید

   نوشته شده توسط: مجتبی    

سلام به دوستای خودم . آقا من چند روز پیش رفتم کارگاه حمید , دیدم چنان سروصدایی بپا شده که اعصابم به هم ریخت . هر چی نگاه کردم دیدم کسی نیست !!!!!! یهو با تعجب دیدم که تمام ابزارا دارن میان سمتم !!!!! اولش ترسیدم ولی خودمو کنترل کردم و رفتم جلوشون ایستادم . بهشون گفتم چی شده , چرا اینقد سرو صدا میکنین ؟ باز شروع کردن به دادو بیداد . ازشون خواستم تا یکیشون جواب بده . دستگاه برش شروع کرد به حرف زدن که این حمید اصلا به ما اهمیت نمیده . اون داداشش هم ( وحید ) اصلا بلد نیست از ما استفاده کنه . ما رو با دعوا اینور و اونور میندازن . با خشونت ازمون استفاده میکنن . شبا ما رو به امون خدا رها میکنن . دیشب از ناراحتی به گربه گفتم پیشی بیا منو بخور , جواب نداد . اینبار با کمی خشونت گفتم پیشییییییییییییییی بیا منو بخور , تا دید منم از ترس فرار کرد . حالا میبینی چه به روزمون اومده که گربه هم از ما میترسه !!!!!!! خلاصه یک یکی اومدن و با من درد دل کردن . دلم خیلی گرفت , سریع از اونجا اومدم بیرون و نشستم با خودم فکردم باید چیکار کنم براشون که از این مخمصه رهایی پیداکنن . اصلا باورم نمیشد حمیدی که این همه از دوستیش با ابزاراش برا ما میگفت اینجور باشه . گفتن به حمید بگو که ما هیچی نمیخوایم فقط با ما مهربون باشه . ما اونو خیلی دوست داریم , پسر خیلی خوبیه ولی سر به هواست . منم تصمیم گرفتم که به حمید و وحید بگم که اگه بخوان به همین شکل ادامه بدن , برم تمام وسایلشون رو بردارم ببرم پیش خودم , تا زمانی که خودشونو اصلاح کنن . متاسفانه هنوز ندیدمشون . پس اگه شما زوتر دیدینشون , بهشون بگین من چه خوابی دیدم براشون .


برچسب ها: انصافا کسی مثل حمید با ابزاراش دوست نیست ،

شنبه 19 مرداد 1392

مراسم عید تلخو یا عید تهلو

   نوشته شده توسط: مجتبی    

سلام به دوستای عزیز خودم . عید همتون مبارک باشه . امیدوارم طاعات و عباداتتون مورد درگاه خداوند قرار گرفته باشه . انشالله تو این ماهی رو که پشت سر گذاشتیم تونسته باشیم رضایت خدا رو بیش از پیش جلب کنیم و به چیزایی که میخوایم رسیده باشیم . آرامش روح  و تن , پاکی روح و ... .
بریم سر مراسم روز عید فطر . ما تو این روز یه مراسمی رو برگذار میکنیم به نام عید تلخو ( تهلو به زبون خودمون ) . تو این روز همه مردم پس از اقامه نماز به اتفاق هم به سوی خانه کسانی میرن که عزیزی رو ازدست دادن . مردم در بدو ورود هر خانه با صاحب عزا ابراز همدردی نموده و بعد قراعت فاتحه آنجا را ترک میکنند . اهالی خانه هم با شیرینی و شربت از حضار پذیرایی میکنند . در قدیم وسایل پذیرایی نان شیرینی , خرما و زولبیا بود . بعد از پایان یافتن مراسم در آخرین خانه , اهالی محل به اهل قبور هم سر میزنند و در آنجا فاتحه ای نثار درگذشتگان میکنند .


سه شنبه 8 مرداد 1392

وجدان

   نوشته شده توسط: مجتبی    

واقعا چرا بعضی افراد وقتی با ماشین به یه کسی میزنن زودی فرار میکنن بی آن که به فکر اون شخص باشن . آیا این سوال رو از خودشون میکنن که طرف زنده ست یا مرده ؟ نیاز به کمک داره یا نه ؟ آیا این نوع انسانها چیزی به نام وجدان در وجودشون هست ؟دیروز تو راه با ماشین داشتم میرفتم که متوجه ماشین جلوی خودم شدم که یه نفر رو زیر گرفت . به محض رسیدن من به صحنه فورا اون شخص فرار کرد . بی انصاف حتی از ماشین هم پیاده نشد که ببینه چی شده . فورا ماشینو زدم کنار , چند ماشین دیگه هم که رسیدن فورا اومدن به سمتمون . ازش خونه زیادی رفته و دهنش هم قفل کرده بود. هرچی زور داشتم به کار بردم که بلاخره تونستم دهنشو باز کنم و از کسانی که کنارم بودم خواستم یه کیف بهم بدن تا لای دندونای اون مرد بذارم تا بتونه نفس بکشه . نزدیک به بیست دقیقه طول کشید تا آمبولانس برسه . اونا هم با کمال خونسردی کارشون رو انجام دادن بی اونکه به فکر حال مصدوم باشن . دیگه خدا میدونه که زنده موند یا نه ...
من میخوام اینو بدونم که اگه خدایی نکرده این اتفاق برا خودشون یا یکی از آشناهاشون رخ بده , چه عکس العملی رو از خودشون نشون میدن ...
آیا بی تفاوت رد میشن یا تا ته قضیه پیش میرن ...
وجدان هم چیز خوبیه اگه داشته باشی ....
یکی نیست به این بگه که آخه بی انصاف چطور دلت قبول کرد که بتونی راحت از این صحنه در بری و با خیال راحت بتونی به زندگیت ادامه بدی ...
خدا خودش فقط به فریاد برسه


چهارشنبه 5 تیر 1392

چرا زیاد پست نمیذارم ؟

   نوشته شده توسط: مجتبی    

سلام خدمت دوستان عزیزه خودم . امیدوارم که همیشه سالم و سر حال باشید . راستیتش چند
وقتی بود که میخواستم یه چیزی رو خدمتتون عرض کنم ولی هی امروز و فردا میکردم تا الان که
دیگه تصمیم گرفتم بگم . شما تا حالا فکر کردید که چرا زیاد پست نمیذارم , زیاد به وب شما
نمیام و ... . حتما الان با خودتون میگید که احتمالا گرفتاره یا حوصله نداره و خیلی فکرای دیگه که
ممکنه از سرتون بگذره . واقعیتش اینه که من کامپیوتر ندارم که هروقت بخوام , بتونم بیام توی
اینترنت . در واقع اصلا زیاد بلد نیستم ازش استفاده کنم . البته ناگفته نمونه ها که همه این کارها
رو خودم انجام دادم بدون کمک از کسی . فقط برا ساختن وبم از پسر عموم کمک گرفتم , همین
. شاید باورتون نشه ولی واقعیته . من همیشه دلم میخواست که یه وبلاگ داشته باشم و بتونم
تو اون مطلب بذارم و دوستان خوب مثل شما داشته باشم که خدارو شکر به این مهم دست پیدا
کردم . من هر وقت میخوام یه مطلب بذارم یا اینکه به وبم سر بزنم , میرم کافی نت پسر عموم و
از اونجا تمام کارها رو انجام میدم . میدونم براتون باورکردنش سخته ولی کاملا واقعیت داره . البته
این موضوع رو چندتا از دوستان هم میدونن . خلاصه از اینکه زیاد نمیتونم بهتون سر بزنم و از
مطالب زیباتون استفاده کنم , از من ناراحت نباشید . انشاا... که همیشه پیروز و سربلند باشید .


دوشنبه 27 خرداد 1392

حسنک چه شد ؟!!!!

   نوشته شده توسط: مجتبی    


حاکمی بر مردمش گفت صادقانه مشکلاتتان را بگویید ؟ 
حسنک بلند شد و گفت , گندم و شیر که گفتی چه شد ؟
مسکن و کار چه شد ؟
حاکم گفت سپاس که مرا آگاه کردی
1 سال گذشت و دوباره حاکم گفت صادقانه مشکلاتتان را بگویید
اینبار کسی چیزی نگفت
کسی نگفت گندم و کار و مسکن چه شد ...
تنها از میان جمع یک نفر گفت که حسنک چه شد ؟!!!


پنجشنبه 16 خرداد 1392

اولین زن روزنامه نگار

   نوشته شده توسط: مجتبی    

مریم عمید ملقب به مزین السلطنه اولین نشریه زنانه ایران را منتشر کرد. ناصرالدین شاه قاجار از سواد داشتن زنان دل خوشی نداشت و برخی از همسران او که می توانستند بخوانند و بنویسند، سوادشان را از شاه پنهان می کردند. مریم عمید، ملقب به مزین السلطنه در چنین فضایی پیش قدم تاسیس یک مدرسه دخترانه شد و بعدها نشریه ای را منتشر کرد که برای اولین بار در تاریخ ایران، مدیر مسئول آن زن بود.
مزین السلطنه که دختر میر سیدرضی رئیس‌الاطباء پزشک قشون ناصرالدین شاه بود تحصیلات خود را نزد پدرش یاد گرفت و به دلیل حضورش در خانواده ای تحصیلکرده و با سواد و داشتن ذهنی جستجوگر و علاقمند، از برخی تحولات اجتماعی و فرهنگی جامعه و جهان آن روزگار مطلع شد و چون علاقه زیادی هم به آموختن علوم جدید داشت به خواندن زبان فرانسه و آموزش عکاسی مشغول شد.
او که در واقع اولین زن روزنامه نگار ایران است البته اولین نشریه ای که از طرف زنان در ایران منتشر شد نشریه "دانش" نام داشت که در سال ۱۲۸۹ ه- ش توسط "خانم دکتر کحال" همسر میرزا حسین‌خان کحال انتشار ‌یافت. این نشریه در تهران منتشر ‌شد که هفته‌ای یک بار و در هشت صفحه با قطع رحلی و چاپ سربی چاپ می‌شد و علاوه بر ایران در سایر کشورها هم منتشر می‌شد که بعد از یک سال متوقف شد. مریم عمید ملقب به مزین السلطنه اولین نشریه زنانه ایران را منتشر کرد.


جمعه 3 خرداد 1392

روز پدر

   نوشته شده توسط: مجتبی    

همیشه مادر را به مداد تشبیه کردم که با هر بار تراشیده شدن کوچک و کوچکتر می شود

     اما پدر...

یک خودکار شکیل و زیباست که در ظاهر همیشه ابهتش را حفظ می کند اما هیچکس نمی داند تا چه مقدار دیگر می تواند بنویسد.....

 

روز پدر رو به همه ی پدران عزیـــــــز و زحمتکش به خصوص پدر عزیز خودم تبریک میگم...



چهارشنبه 1 خرداد 1392

آرزوی پدر ........

   نوشته شده توسط: مجتبی    

مرد رفته گر آرزو داشت برای یكبار هم كه شده موقع شام با تمامی خانواده اش دور سفره كوچكشان باشد و با هم غذا بخورند . او بیشتر وقت ها دیر به خانه میرسید و فرزندانش شامشان را خورده و همگی خوابیده بودند . هر شب از راه نرسیده به حمام كوچكی كه در گوشه حیاط خانه بود میرفت و خستگی و عرق كار طاقت فرسای روزانه را از تن می شست . تنها هم سفره او همسرش بود كه در جواب چون و چرای مرد رفته گر ، خستگی و مدرسه فردای بچه ها و اینجور چیزها را بهانه می كرد و همین بود كه آرزوی او هنوز دست نیافتنی می نمود .
یك شب شانس آورد و یكی از ماشین های شهرداری او را تا نزدیك خانه شان رساند و او با یك جعبه شیرینی و چند تا پاكت میوه قبل از چیدن سفره شام به خانه رسید . وقتی پدر سر سفره نشست فرزندان هر یك به بهانه ای با پدر شام نخوردند . دلش بدجوری شكست وقتی نیمه شب با صدای غذا خوردن یواشكی بچه ها از خواب بیدار شد و گفتگوی آنها را از آشپزخانه شنید :
"چقدر امشب گشنگی كشیدیم ! بدشانسی بابا زود اومد خونه . با اون دستاش كه از صبح تا شب توی آشغالهای مردمه . آدم حالش بهم میخوره باهاش غذا بخوره "
 
کاش یکم قدر پدرهامون رو می دونستیم......


جمعه 30 فروردین 1392

مایه ننگ یا افتخار !!!

   نوشته شده توسط: مجتبی    

مایه افتخار یک کشور , باعث عذاب یک محله !!!

همان که دلیل افتخار یک کشور شده باعث عذاب و مایه ننگ یک محله قدیمی و باستانی است . آری

زادگاهم , جایی که در آن اسم و رسم گرفته ام , یادگار هزار مردان , سی و چند سال است که از خیلی

امکانات محروم مانده . تنها دلیل هم این نیروگاه است . بله همین نیروگاه اتمی که تمام سر و صدای دنیا به

خاطر اوست . خاک پاک هلیله ( بیشهر ) محله من , وطن من , این مکان قدیمی و مقدس دارای مردمانی

نیک و پاک و باغیرت است . مردم ما در یک مسئله خیلی صبورند که به نظر من صبر زیادی باعث میشه تا از

شما سواستفاده بشه که حال بیشتر از اون چیزی که فکرش کنی , سواستفاده شده و باز هم خواهد شد .

برگردیم سر اصل مطلب ...

آیا تا حالا در جایی دیدید , خونده اید و یا شنیدید که مصالح ساختمانی قاچاق محسوب بشه و کسانی که

اونها رو رد و بدل میکنن , بهشون بگن قاچاقچی ؟؟؟!!!

بله در این محل همه اینها وجود داره باعث و بانی همه این مشکلات , همین نیروگاه اتمی است . شاید

باورتون نشه ولی ما برای ترمیمم منازلمون یا ساختن خونه جدید , به صورت قاچاق و زیر میزی دادن میتونیم

با ذلت مصالح رو وارد محل کنیم که البته این کار رو قاچاقچیان عزیز زحمتش رو برامون میکشن که هر نوع

جنسی و با دو یا سه برابر قیمت به دست ما میرسونن .

خودتون قضاوت کنید ؟

هیچ کس از داشتن انرژی هسته ای ناراحت نمیشه ولی به چه قیمتی ؟ به قیمت اینکه چند هزار نفر از

مردم دچار سلب آسایش بشن و اونها رو از داشتن امکانات کوچکی همچون مصالح ساختمانی محروم کنن ؟

هلیله دارای جوانانی غیور با استعدادی هست که میتونم به جرات بگم که از 90% شهرمون در تمامی زمینه

ها و کارها و خیلی چیزهای دیگه سرتر هستند . ولی یه مانعی که دارن همین نیروگاهه

برای ما داشتن نیروگاه زمانی با ارزش میشه که محله زیبا و عزیزمون در آسایش و دارای امکانات باشه .

پس به امید اونروز , ولی ...


چهارشنبه 28 فروردین 1392

دوباره ...

   نوشته شده توسط: مجتبی    

باز هم دل ما لرزید

زمین لرزه ای به بزرگی 7 و نیم درجه در مقیاس امواج درونی زمین ( ریشتر) در عمق 18

کیلومتری حدود ساعت 15 و 18 دقیقه استان سیستان و بلوچستان را لرزاند.

خوشبختانه در این حادثه طلفات زیادی رخ نداد و فقط یک نفر از هموطنانمون رو از دست دادیم .

شهرستان سراوان با مساحت23880 کیلومتر مربع ، در شرق استان سیستان و

بلوچستان قرار گرفته است.

طبق آخرین گزارشات و بر اساس گفته رئیس سازمان مدیریت بحران کشور  زلزله

سراوان در بیابان‌های آن روی داده و هیچ خسارتی بر جا نگذاشته است.

امیدواریم که دیگه شاهد چنین بلاهایی نباشیم .

آمین



چهارشنبه 21 فروردین 1392

دل ما لرزید ...

   نوشته شده توسط: مجتبی    

باز هم نه زمین بلکه دل ما لرزید ...

سرتا سر این خاک بوشهر است ...

حالا همه چشمها به سوی کاکی و شنبه بوشهر است ... شهر مردان بزرگ ...
حالا دلها متوجه دیار دلیران دشتی است ...


حالا یک ایران همدل و همراه بوشهر است ...

قسمتی از تنم

وطنم

لرزید

قسمتی از دلم

ایرانم ... بوشهر

.
.
.

خدایا ...!

آرامتر ...!

نیازی به زمین لرزه نیست ...!

کاخ آرزوهای این مردم به تلنگری هم فرو میریخت ...!

باز هم نه زمین بلکه دل ما لرزید ...


سه شنبه 22 اسفند 1391

نزدیک عید و کار خرابی

   نوشته شده توسط: مجتبی    

سلام سلام سلام خدمت دوستای گلم . ما نیستیم حسابی بهتون خوش میگذره . دم عیدی کلی گرفتار شدید احتمالا . مامان و بابا شما رو گرفتن به کار و هی این کار و انجام بده و هی اون رو انجام بده . بیا فرش بشوریم , پتو بشوریم و گردگیری و خلاصه خیلی کارای دیگه ... ولی اشکال نداره تا میتونید کمک کنید . من که خیلی خسته شدم , آخه تا میخواستن کاری رو انجام بدن , از خونه فرار میکردم !!! جاتون خالی ! چه کیفی میده وقتی برادر یا خواهرت در حال کار کردنه و خسته ست و حوصله خودش رو دیگه نداره , بری و سر به سرش بذاری !!!! ولی بدونید که من اینجوری نیستما , مطمئن باشید !!!!! دیروز خونه یکی از دوستام بودم و داشتیم با هم کشتی میگرفتیم که یهو با کاسه خورشتی که برامون کشیده بودن , برخورد کردیم و چشمتون روز بد نبینه , از قضا ریخت رو لبه فرشی که تازه شسته بودن و جمعش کرده بودن کنار دیوار اتاق گذاشته بودنش .ماهم حالا هرچی پارچه خیس کردیم و کشیدیم رو فرش بدتر شد که بهتر نشد تو این اوضاع یه فکری به کله م رسید و به دوستم گفتم بیا فرش رو برعکس کنیم و لبه کثیفش رو روبه دیوار کنیم تا کسی نفهمه !!! وای چند روز دیگه که فرش رو باز کردن چه حالی به اهل خونه شون دست میده !! منم از ترسی که بهم دست داده بود , از اون روز تا حالا خونه شون نرفتم و تا روز عید هم نمیرم . ولی میخوام به مامان دوستم قضیه رو بگه آخه خیلی گناه داره چون تنهایی اون فرش رو شسته بود دیگه خودتون باید بدونید که اسم کی رو قراره بیارم وای که من چه آدم صادقیم , به به به خودم


تعداد کل صفحات: 4 1 2 3 4