تبلیغات
سکنجه(سکنچه)
شنبه 23 دی 1391

نام‌های سرزمین بوشهر

   نوشته شده توسط: مجتبی    


بنای بوشهر به اردشیر ساسانی نسبت داده شده و نام اصلی آن «رام اردشیر» بوده‌است. گفته می‌شود که «رام اردشیر» به مرور زمان به «ریشهر» تبدیل شد. به نظر می‌رسد که بوشهر تحریف شده ریشهر- همان شهر قدیمی است. در عصر هخامنشی از تمدنهای بزرگ در ایران تمدن لیان بوده‌است که برخی به اشتباه نام آن را از نام‌های بوشهر می‌دانند. هم اکنون نام خیابانی در بازار بوشهر به همین نام است طبق آثار کشف شده در منطقه باستانی هلیله و ریشهر نام این سرزمین ژرمانسیکا بوده‌است. همچنین در آثار باستانی شوش از این بندر نام برده شده‌است. در زمان اسکندر نام آن به موزامبری تغییر یافت.
نام دیگر اباشهر در زمان اردشیر بابکان به معنی شهر بابک و بعد از آن بوشهر به معنای شهر پایین بدلیل اختلاف سطحی که با ریشهر داشته‌است.


سه شنبه 28 آذر 1391

میخواهم

   نوشته شده توسط: مجتبی    

می خواهم بروم ببینم

آخر این دنیا چه خبر است.

آیا زندگی یعنی این که

در یک تکه جا هی بروی و برگردی تا

پیر بشوی و دیگر هیچ؟


پنجشنبه 25 آبان 1391

محرم

   نوشته شده توسط: مجتبی    

                                 السلام علیک یا ابا عبدالله

شروع شد ...


دوباره لشکر غم سوی عالم بی امان آمد          سیه پوشیده آیات قیامت چون عیان آمد


آنکه ما را بر صراط حق هدایت میکند , چهارده قرن است بر دلها حکومت میکند , تا حسین داریم بی تردید اهل عزتیم , شیعه با عشق حسین احساس عزت میکند . خوف محشر از کسی باشد که او بی صاحب است , صاحب ما در قیامت هم قیامت میکند .

فرارسیدن ایام سوگواری آقا امام حسین ( ع ) و یاران با وفایش را بر شما هموطنان عزیز تسلیت و تعذیت عرض میکنم .

تو این ایام ما رو از دعای خیر خودتون بی نصیب نگذارید ...

التماس دعا


جمعه 5 آبان 1391

تا یه مدت شرمون کم میشه !!!

   نوشته شده توسط: مجتبی    

سلام به همه دوستان . متاسفانه این چند وقت زیادی مشغله داشتم و نمیتونستم درست مطلب بذارم و الان هم فعلا باید چند وقتی از حضورتون مرخص بشم . آخه زیادی گرفتارم این روزا و بد حالم گرفته ست . خلاصه تا یه مدت شرمون کم میشه !!! کم یا زیادش دیگه با خداست !!!!!!!!
فعلا خدا حافظ ...


سه شنبه 25 مهر 1391

هوای مامان و بابامون رو داشته باشیم

   نوشته شده توسط: مجتبی    

برای همه دختر خانوما و آقا پسرا که هوای مامان و باباشونو بیشتر داشته باشن.

 

Dear son...

Dear girl ...

پسر عزیزم:

دختر عزیزم :

 

روزی كه تو مرا در دوران پیری ببینی، سعی كن صبور باشی و مرا درك كنی ....

 

اگر من در هنگام خوردن غذا خود را كثیف می كنم، اگر نمیتوانم خودم لباسهایم را بپوشم، صبور باش.

 

و زمانی را به خاطر بیاور كه من ساعتها از عمر خود را صرف آموزش همین موارد به تو كردم.

 

اگر در هنگام صحبت با تو، مطلبی را هزار بار تكرار می كنم، حرفم را قطع نكن و به من گوش بده.

 

هنگامی كه مایل به حمام رفتن نیستم، مرا خجالت نده و به من غر نزن.

 

زمانی را به خاطر بیاور كه من برای به حمام بردن تو به هزار كلك و ترفند متوسل می شدم.

 

هنگامی كه ضعف مرا در استفاده از تكنولوژی جدید می بینی، به من فرصت فراگیری آن را بده و با لبخند تمسخرآمیز به من نگاه نكن ...

 

من به تو چیزهای زیادی آموختم... چگونه بخوری، چگونه لباس بپوشی ... و چگونه با زندگی مواجه شوی

 

هنگامی كه در زمان صحبت، موضوع بحث را از یاد می برم، به من فرصت كافی بده كه به یاد بیاورم در چه مورد بحث میكردیم و اگر نتوانستم به یاد بیاورم، از من عصبانی نشو.

 

مطمئن باش كه آنچه برای من مهم است با تو بودن و با تو سخن گفتن است نه موضوع بحث!

 

اگر مایل به غذا خوردن نبودم، مرا مجبور نكن. به خوبی می دانم كه چه وقت باید غذا بخورم .

 

هنگامی كه پاهای خسته ام به من اجازه راه رفتن نمی دهند ....

 

دستانت را به من بده ... همانگونه كه در كودكی اولین گامهایت را به كمك من برداشتی

 

و اگر روزی به تو گفتم كه نمی خواهم بیش از این زنده باشم و دوست دارم بمیرم ... عصبانی نشو. روزی خواهی فهمید كه من چه می گویم.

 

تو نباید از اینكه مرا در كنار خود می بینی احساس غم، خشم و ناراحتی كنی. تو باید در كنار من باشی و مرا درك كنی و مرا یاری دهی، همانگونه كه من تو را یاری كردم كه زندگی ات را آغاز كنی

 

مرا یاری كن در راه رفتن. مرا با عشق و صبوری یاری ده كه راه زندگی ام را به پایان ببرم.

 

من نیز پاداش تو را با لبخندی و عشقی كه همواره به تو داشته ام خواهم داد.


دوشنبه 24 مهر 1391

پام شکست

   نوشته شده توسط: مجتبی    

روزه سه شنبه هفته پیش رفته بودم مسابقه فوتبال ولی موقعی که برگشتم مستقیم رفتم پیش دکتر و اونم بعد از یه عکسی که از پام گرفت , بهم گفت که مچ پات شکسته و باید گچش بگیری . منم با شنیدن این حرف دکتر دادم رفت هوا و بعدش بهش گفتم که هیچ راه حلی نداره که من پام رو گچ نگیرم   آخه مجتبی و خونه نشینی , عمرا !!!!! خلاصه از دکتر اصرار و از ما انکار تا اینکه بالاخره راضیش کردم که پام رو آتل ببندم . البته اونم با چندتا شرط !!! اول اینکه نباید روی پا زیاد بایستم و دوم اینکه نباید راه برم , منم گفتم چشم !!! خلاص سرتون رو درد نیارم ما بعد از سه روز رفتیم آتل بستیم !!!!!! میدونید چرا آخه حوصله نداشتم !! دکتر گفت اگه گچ میبستی فوقش تا ده روز روز بیشتر طول نمیکشید ولی الان باید حداقل بیست روز توی آتل باشه . بعدش هم بهم گفت که خیلی خری !!!! منم بهش گفتم که نظره لطفتونه آقای دکتر !!!!! با اجازتون احتمال داره که تا آخر هفته آتلم رو باز کنم آخه داره حوصله م زیادی سر میره !!! دیشب بچه ها رفته بودن فوتبال و منو هم مسخره میکردن , تا یه جا ضربه ای گیر می اومد منو صدا میزدن و میگفتن که بدو بیا بزن !!! حالا که اینطور شد فوقش تا دو روزه دیگه بازش میکنم و میرم بازی تا چششون درآد


دوشنبه 17 مهر 1391

دعا

   نوشته شده توسط: مجتبی    

دیروز عصر با خبر شدیم که داش مسعودمون ( کی ؟؟؟ مو !!!! ) تصادف کرده و بردنش بیمارستان . متاسفانه یکی از پاهاش و لگنش دچار آسیب شده . دیشب لگنش رو عمل کردن و الان درد زیادی رو داره تحمل میکنه . از شما دوستان خواهشمندم که برای داش مسعود گلمون دست به دعا بردارید و برا سلامتیش دعا کنید . میدونم که شما با قلب پاک و صافتون اگه دعا کنید , خداوند اونها رو زود اجابت خواهد کرد .
التماس دعا


جمعه 31 شهریور 1391

بوی ماه مهر

   نوشته شده توسط: مجتبی    

مدرسه ها باز شدن و من هم چند روزی هست که دلم بد جور حال و هواشو کرده . یاد اولین روز مدرسه , یاد هم کلاسی ها , یاد شلوغ کاری ها , یاد گریه ها و خنده ها , یاد زنگ تفریح ها و ... . آخیییی
یادش بخیر خانم نوذری معلم کلاس اولمون , انگار همین دیروز بود که توی کلاس نشسته بودیم و اون وارد کلاس شد . خودش رو برامون معرفی کرد و بعدش هم یکی یکی از همه اسم و فامیلیمون رو میپرسد . درست یادمه که وقتی نوبت به من رسید که خودم رو معرفی کنم , از بس دسپاچه شده بودم , به جای اسم و فامیلیم , اسم خودو و بابام و بابابزرگم رو گفتم . خلاصه خودمون رو اونجوری معرفی کردیم . بعد از این که تموم شدم خانم نوذری با خنده اومد سراغم و بهم گفت که پسرم من اسم بابات و بابابزرگت رو نمیخوام , من فقط میخوام بدونم که اسم و فامیلیت چیه , همین . بعد از این حرف خانم , کلاس منفجر شد از خنده بچه ها . واقعا یادش بخیر
خدا میدونه که الان چقدر دلم میخواد برا یک بار که شده , فقط برا یک بار دوباره همون بچه ها و خانم نوذری دور هم جمع بشیم و تجدید خاطره ای کنیم . ولی حیف و دو صد حیف که چند تا از دوستان الان دیگه پیشمون نیستن .
دوباره شعر گفتم !!!!!!!!
اولش بگم این شعر در قالب سکنچه هست . آخه هر کی شعری میگه در یه قالب بخصوصی هست . خلاصه اگه تنگ تنگی ( بالا و پایین ) تو شعر ما می بینید به خوبی خودتون ببخشید .
یادش بخیر تو اون قدیم ندیما
تو مدرسه سر کلاس درسا
با دوستامون کنار هم تو کلاس
دبیرمون درس میداد به ماها
عشقمون این بود که زنگ تفریح بشه
خوراکی هامون یک یکی وا بشه و خورده بشه
موقع امتحانات که می شد
دلهره بچه ها بد جور می شد
دلهره داشتن که تو امتحانات
قبول بشن و رتبه بیارن بالا
دیگه بعد آخرین امتحان
می دویدن بچه ها تو کوچه ها
یادش بخیر زمونه خوبی بود
هر کی با هر کی مشغول بازی بود
حالا از اون موقع خیلی وقته گذشته
دیگه کسی فکره کسی نیست دیگه
هر کسی واسه خودش یه جایی
سرش تو کاره خودشه بد جوری
دلم میخواد برسه اون روزی که
باشیم با هم خوشحال و شاد و خندون
یادش بخیر زمونه خوبی بود
یادش بخیر زمونه خوبی بود


شنبه 25 شهریور 1391

افسانه های ازدواج در بوشهر

   نوشته شده توسط: مجتبی    

دنیای افسانه ها کجاست و به راستی از کجا می آیند ؟ همیشه پدر بزرگ و مادر بزرگی بوده و قصه هایی از زمان های خیلی دور را برایمان تعریف کرده اند . داستانهایی که گاهی در میان اقوام مختلف مشترکند و تنها لهجه و گویش و اعتقادات آن قوم , داستانی را از داستانی دیگر متمایز می کند .
آرزوهای انسان , در قالب قصه جای میگیرد  و انسان آنچه را دست نیافتنی می یابد , به رویاهایش میبرد و این گونه رویاها , افسانه می شوند . از جمله این افسانه ها , افسانه های مردم بوشهر است . ازدواج های سنتی در منطقه , الگوی مناسبی برای قصه هایی از این دسته اند . آرزوهای نهفته انتخاب شوهر برای دختران جوان , با توجه به خواسته ها و علایقشان و ...


 قسمت اول

                                                   افسانه (( سنگ صبور ))

در یکی از این افسانه ها , مادر دخترش را پیش هندویی می برد تا برای باز شدن بختش فالی بگیرد . هندو می گوید که شوهر مرده ای نصیب دختر خواهد شد . مادر و دختر از شهر می گریزند تا گرفتار این واقعه شوم نشوند . در راه خانه ای می یابند و دختر با چرخاندن دستگیره در , وارد خانه شد و مادر , پشت در ماند . در آنجا مرد مرده ای میبیند که با چهل بار ختم قرآن , زنده خواهد شد و با او ازدواج خواهد کرد . دختر , در طول مدت خواندن قرآن , کسی را نمیبیند تا سی و نهمین بار که کنیزی را به خانه می آورد و کنیز , چهلمین ختم را میخواند . مرد زنده می شود و به اشتباه کنیز را همسر خود می پندارد و دختر , کنیز آن خانه می شود تا اینکه مرد که در سفر بود , به عنوان سوغات برای کنیز , سنگ صبور می آورد . دختر آنچه را که بر او پیش آمده , برای سنگ صبور می گوید . سنگ دو نیم شده و مرد هم ماجرا را می شنود و با دختر ازدواج می کند .


جمعه 17 شهریور 1391

نی انبان

   نوشته شده توسط: مجتبی    

نی انبان؛ نی همبونه

 

این ساز از دوقسمت "نی" و "انبان" تشکیل شده است. تعداد نی ها دو عدد است. هر نی دارای شش سوراخ بوده، پی کک (قمیش) نی کوچک زبانه داری است که بر روی هر کدام از نی ها سوار می شود و ایجاد یک صدا می کند. این نی ها هر دو درون یک غلاف چوبی قرار می گیرند که به این مجموعه دسته نی انبان گفته می شود. قسمت دوم ، انبان است از پوست بز. از یک طرف هوا به آن وارد می شود و از طرف دیگر به دسته نی انبان متصل است. انبان در حکم محفظه ذخیره هوای برای نوازنده است.

 

نی انبان و نی جفتی کار خود را معمولا با اجرای "حاجیونی" آغاز می کنند. در واقع حاجیونی را به عنوان نوعی مقدمه برای تمام آهنگ ها، ترانه ها و رقص ها اجرا می کنند. حاجیونی مضمونی از شروه دارد و مضمون آن مترادف با شروه است. به بیان دیگر شروه ای است که توسط یک ساز(نی انبان یا نی جفتی) اجرا می شود و به همین دلیل به مانند شروه از شیوه ها و سبک ها ی متعددی پیروی می کند. نواختن نی انبان یا نی جفتی در مجالس گاه با آهنگ "شکیگ پایان می یابد. نی انبان و یا نی جفتی، پس از اجرای حاجیونی و قبل از اجرای آهنگ یا ترانه مورد نظر، پایه ریتمیک آن آهنگ را فراهم می آورد. بر اساس این پایه ی ریتمیک است که دایره و تمبک یا آواز وارد می شود. از آنجا که نی انبان به خاطر دارا بودن مشک یا انبان ذخیره هوا، امکان کنترل نفس و ایجاد نوانس های مختلف را از نوازنده می گیرد، برای همراهی با آواز معمولا از نی جفتی استفاده می شود. زیرا نی جفتی به علت تماس مستقیم با لب و نفس نوازنده، امکان بیش تری در اجرای نوانس ها را به او می دهد.

 

"شکی"، "مولودی"، "چوبی چهار دستماله"، "چوبی بوشهری"، بندری"، "حنابندون" و "شالا مبارک" از جمله آهنگ هایی هستند که با نی انبان یا نی جفتی به همراه دایره یا تمبک نواخته می شوند.


دوشنبه 6 شهریور 1391

انتشار اولین هفته نامه

   نوشته شده توسط: مجتبی    

انتشار اولین هفته نامه مصور ایرانی در بوشهر

در عصر قاجار، روشنفكران بوشهری با محافل و روزنامه های اپوزیسیون خارج از كشور در ارتباط دائم بودند و مقالات و ا خبار بوشهری ها و بندر بوشهر در نشریاتی چون »حكمت « و »ثریا» در مصر، »اختر « در استامبول، »حبل المتین « كلكته هند و حتی »قانون » « میرزا ملكم خان ناظم الدوله « در لندن به چاپ می رسید.« میرزا آقاخان كرمانی « در نامه ای به »میرزا ملكم خان « نوشت: » روزنامه قانون « در بوشهر غوغا كرده است. «  روی همین مسائل بود كه بندر بوشهر جزو اولین شهرهای ایران بود كه در آن چاپخانه و روزنامه به وجود آمد و اولین هفته نامه مصور و كاریكاتوردار در ایران با عنوان «طلوع «، در سال 1318 ه . ق  (1900 م) در بوشهر به طبع رسیده است.

در عصر مشروطه نیز جنبش مطبوعاتی بوشهری ها پرتوان ادامه یافت. روزنامه »مظفری « ارگان آزادی خواهان لیبرال دموكرات و مشروطه خواهان بوشهر و جنوب ایران بود كه نه تنها مقالاتی به فارسی در این باره می نوشت، بلكه حتی مثلاً مقالاتی را كه »ادوارد براون « محقق و ایران شناس انگلیسی و هوادار مشروطیت ایران، در روزنامه »منچستر گاردین « مینوشت به فاصله چند هفته بعد در بوشهر ترجمه و منتشر می كرد. دو تن از بوشهری های مقیم تهران نیز نشریات جریان ساز و مهمی چون »مساوات « به سردبیری سید محمدرضا مساوات برازجانی و »جنوب » ،« ندای جنوب « و »یادگار جنوب « هر سه به سردبیری محمدباقرخان تنگستانی منتشر كردند. حتی در عصر استبداد صغیر و خفقان در ایران نیز یك بوشهری به هند رفت و روزنامه مشروطه خواه »اصلاح « را در »بمبئی « منتشر كرد. در سال های بعد آلمانی ها در برازجان هفته نامه »ندای حق»(1334 ه . ق) و انگلیسی ها در بوشهر »دیلی نیوز بولتن« 1321 ش را منتشر كردند .


چهارشنبه 1 شهریور 1391

برای رفقا , فدای رفقا

   نوشته شده توسط: مجتبی    

                                  تقدیم به تمامی دوستان گلم

                                                برای رفقا ,فدای رفقا

خدا رو شکر تو این دوره زمونه                                    رفقایی دارم که مثل ماه میمونه
رفقایی که تو شادیو هم توی غم                                همه جوره داریم هوای همو با هم
همه با هم ازبچه گی تا به حال                                  با همدیگه سرگرم و شاد و خوشحال
الان میگم اسماشون رو یک یکی                               تا بشناسین شما اونها رو تک تکی
بابک و مسعود جنسشون خرابه                                 کیانمون عاشق وعلی دختر نذاشته
آق فرخمون توی کافی نت                                         کار ما رو راه میندازه همیشه
جابرمون میگه که من دلپیروم                                    حمید میگه که من خوده راجرم (راجر فدرر)
اصغر و بهمن عاشق فوتبالن                                      وحید , امیر عاشق کارگردانی
مصیب هست نمره بیست محلمون                             مهردادمون یه کلاسی داره پشت فرمون
مهدی مونم که صیاده و محمدمون نجار                        مختارمون دانشجو و علی مونم بیکاره
یکی دیگه از پسرای گل این روزگار                              داداشمه ,اسمش هست آق مختار
من توی زندگیم به اون مدیونم                                   هر چی دارم همیشه از اون دارم
درسته که دوستمه , نه برادر                 من همیشه بهش میگم عشق منی ,عمر منی ,داداشی
هرچی توزندگیم دارم میدم برای رفقا                           یه جون ناقابل دارم اونم فدای رفقا

از دوستانی که اسمشون رو نیاوردم واقعا عذر خواهی میکنم و این رومطمئن باشند که در قلب من جاودان خواهند ماند .
فدای همه ی رفقا . . . ...


سه شنبه 17 مرداد 1391

شب قدر

   نوشته شده توسط: مجتبی    


تشنه ام این رمضان تشنه تر از هر رمضان               شب قدر آمده تا قدر دل خویش بدانیم
لیله القدر عزیزی است بیا دل بتکانیم                     سهم ما چیست از این روز همین خانه تکانی

شب قدر شبی است که (( لیله البراتش )) خوانند :
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
و اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند

شب قدر فصل نزول انوار رحمانی بر بوستان جانهای روحانی است . شب قدر آبستن سپیده فلاح و رستگاری انسانهای دل سپرده به مهر مهربان ترین مهربانان است . شب قدر , شب حضور روح و ملایک در محضر امام زمان است . شب قدر شبی است که در عرصه آن انسان , ره صد ساله را یک شبه طی می کند . شب قدر حاوی نهر نوری است که در زلال پر برکت آن جان مومنان از گناه تطهیر می شود . شب قدر طلایه دار فلاح و رستگاری عارفان عاشقان بیدل در بین شبهای سال است . شب قدر آوای ایمان را در گوش جان مومنان به غیب نجوا می کند . شب قدر شب شناخت خویش است .

امشب ...
از آسمان باران اناانزلنا بر فرق زمین می بارد ...
امشب چشمانم را با آب توبه می شویم
و کلام قرآن را در دهانم می ریزمپتا خواب , چشمانم را نیازآرد ...

    (( الهی آن شب که همه قرآن به سر می گیرند , ما را توفیق بده قرآن را به دل بگیریم ))

امشب رحمت دوست جاریست . مانند رود , نه ! مانند باران .
اگر دلتان لرزید , بغضتان ترکید , کسی اینجا محتاج دعاست . اگر یادتان بود  باران گرفت , دعایی به حال من بیابان کنید .

(( تقدیری سراسر خیر و برکت , خرسندی و سلامت , خوشبختی , سعادت دنیا و آخرت , توشه شب قدرتان باد ))


یکشنبه 15 مرداد 1391

دلم

   نوشته شده توسط: مجتبی    

 این روزها دلم می خواد برم یه جایی ولی حوصله نمی کنم , البته نا گفته نمونه , خودم هم نمی دونم که می خوام کجا برم !! اصلا ولش کن هیچ جا نمیرم !! واسه دقه دلم که شده می مونم خونه !! دلم یه چند وقتی هست که زیادی دلش می خواد ولی من دلم نمی خواد !!!! چی شد ؟؟!! خودم هم نفهمیدم که چی گفتم !! بگذریم , داشتم می گفتم که دلم یه چند وقتی هست که زیادی خواه شده , می خواد بره مسافرت , هی اینو میخواد و اونو می خواد . منم که حوصله هیچی ندارم . اما یکی از در خواستهای دلم رو چند شب پیش محقق کردم و به خواستش عمل کردم . آخه اگه قبول نمی کردم , اونم یه جاهایی گیرم می انداخت !!!!!!! خلاصه اونشب با چندتا از رفقا رفتیم مراسم گلی گشو ( گره گشا ) این مراسم توی شب 15 هر ماه رمضان برگذار می شه . شبی که حضرت امام حسن مجتبی ( ع ) متولد شد . جاتون خالی خیلی صفا داد . البته نا گفته نمونه که یه خورده خجالت هم می کشیدیم , آخه ما از همه بزرگتر بودیم و دیگه هم سن و سالهای ما به این مراسم نمیان و فقط بچه کوچیکا و مدرسه ای ها میان . متاسفانه نسل جدید بدون شور و هیجان این مراسم رو برگزار می کردن و موقعی که به خونه ای میرفتن نه شلوغ کاری می کردن و نه سر و صدایی !! ولی ما با اجازتون محله رو به هم ریختیم و هر جا که می رفتیم چنان سرو صدایی می کردیم که بیا و ببین !! هر جا می رفتیم که به ما چیزی می دادند همه با هم می گفتیم , ( خونه ی گچی پره همه چی ) و اگه جایی می رفتیم که چیزی بهمون نمیدادن , می گفتیم ( خونه ی گدا هیچش ندا ) . خلاصه اونشب یکی از به یادموندنی ترین شبها بود . خیلی خوش گذشت , جاتون خالی . البته جای شما هم خوردم !!!


جمعه 13 مرداد 1391

گلی گشو

   نوشته شده توسط: مجتبی    

مو رفتم گلی گشو , فعلا نیسم


تعداد کل صفحات: 4 1 2 3 4