تبلیغات
سکنجه(سکنچه)
شنبه 16 اردیبهشت 1391

حقه عشق

   نوشته شده توسط: مجتبی    

زن و. شوهر جوانی سوار بر موتور سیکلت در دل شب میراندند . آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند . زن جوان : یواشتر برو من میترسم . مرد جوان : نه , اینجوری خیلی بهتره ! زن : خواهش می کنم , من خیلی میترسم . مرد : خوب , اول باید بگی دوست دارم . زن : دوست دارم , حالا میشه یواشتر برونی ؟ مرد : باشه , به شرط اینکه کلاه کاسکت مرا برداری و روی سره خودت بگذاری , آخه نمیتونم راحت برونم , اذیتم میکنه . روز بعد روزنامه ها نوشتند : برخورد یک موتور سیکلت با ساختمانی حادثه آفرید ! در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد , یکی از سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت . مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود . پس بدون اینکه همسرش بداند , با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند .
( چه میشد که ما نیز به هم , همانند آن مرد به نزدیکانمان عشق بورزیم )


جمعه 15 اردیبهشت 1391

بالاخره اومدم

   نوشته شده توسط: مجتبی    

                                                                     به نام خدای گل و گندم
ای خدای دگرگون کننده دلها و دیده ها , ای تدبیر کننده روز و شب و ای دگرگون کننده حالی به حالی دیگر , حال ما را به بهترین حال دگرگون کن . آمین
                                                            سکنجه یا سوکونچه
دوستان خوب من سلام
امروز 15 اردیبهشت ماه سال 1391 به خودم یه تکونی دادم و با همکاری پسر عموم بالاخره وبلاگم رو راه اندازی کردم و اکنون خیلی خوشحالم که در خدمت شما عزیزان میباشم که این خود مایه مباهات من است . باشد که با یاری و مساعدت شما دوستان گل این وبلاگ رو به نحو احسن اداره و به پیش ببریم .
هم اکنون منتظر هر نوع نظرات , انتقادات و پیشنهادات شما عزیزان میباشم . راستی این رو مطمئن باشید که در این وبلاگ دموکراسی کامل حاکم میباشد و هر نوع نظر و یا انتقادی که شما دوستان داشته باشید { در صورت رعایت شئونات } ثبت خواهد شد . باشد که شما موفق و موءید باشید تا ما نیز در کنار شما موفق باشیم . انشاا...


تعداد کل صفحات: 4 1 2 3 4