تبلیغات
سکنجه(سکنچه) - فکر چی رو میکردم , چی به ذهنم رسید
جمعه 9 تیر 1391

فکر چی رو میکردم , چی به ذهنم رسید

   نوشته شده توسط: مجتبی    

امروز خودکاری رو برداشتم و دفترم رو هم باز کردم تا مطلبی رو یادداشت کنم ولی یادم رفت که چی میخواستم بنویسم . دقایقی رو با خودم کلنجار رفتم , دیدم که هیچ فایده ای نداره . آخه این روزا سخت گرفتارم و مشغولیت کاریم خیلی زیاده . هرچیزی به ذهنم میرسید الا اون مطلبی رو که میخواستم . از ناراحتی ناهار درست و حسابی هم نخوردم . رفتم توی رختخواب , انگار خواب هم از من فراری بود و هر کاری میکردم به خواب نمیرفتم . میگن هرکی خوابش نمیبره , باید ستاره ها یا گوسفند ها رو بشماره , اونها رو هم تو ذهن خودم شماردم ولی باز خوابم نبرد . تو همین حال بودم که یک مرتبه به یاد خرابکاری های زمان بچگیم افتادم , یادش بخیر , با پسر داییم چه کارهایی رو که نمیکردیم . از آزار و اذیت حیونها تا بچه های کوچیک تر از خودمون !! فضلی تو خونه که جای خودش رو داشت . یه روز پسر عموم ( فرخ ) ملخی رو گرفته بود و اون رو خیلی دوست داشت . چند روزی بود که ازش مراقبت میکرد . من حدود دو , سه روزی تحمل کردم ولی دلم طاقت نیاورد و زمانی که فرخ حواسش نبود , با یه تیشه ملخش رو از وسط , دو نیم کردم . از اینکارم خیلی خوشم اومد , ولی پسر عموم تا چند روز که من رو میدید , بهم بد و بیرا میگفت و نمیذاشت که باهاش بازی کنم . به یاد مرغ داییم افتادم که ناخنهاشو کوتاه کردم و پرهاشو یکی یکی میکندم و همونجا آتیششون میزدم , اخی , چه کیفی داشت !!
به یاد بچه گربه ای افتادم که با پسر داییم ( ابولفضل ) ناخنهاشو کندیم و بعد اون رو از دیوار حلق آویز کردیم . وای الان که فکرش رو میکنم , موهای تنم سیخ میشه !
هرچی به ذهنم می اومد دیگه تمومی نداشت . برخلاف الانم که خیلی آرومم ( البته جای تعریف نباشه ) , بچه گیهام خیلی فضول و شر و شیطون بودم .
همینجور که فکر میکردم , دیگه نفهمیدم که چی شد !! ( احتمالا خواب رفته بودم !! ) بیدار که شدم , تمام قضایا رو یادداشت کردم و الان اینجا نوشتم .
راستی بازم بگم که من الان یکی از آرومترین بچه های محلمون هستم . این رو مطمئن باشید و من رو با اون زمان مقایسه نکنید !
آخه اون موقع با الانم خیلی فرق داره .
( بازم میگم که از خودم تعریف نمیکنم و همه این موضوع رو تایید میکنند . )
بازم از خودش تعریف کرد . کی !! مو ؟؟
( نقل قول از داش مسعودمون ( کی !! مو ؟؟ )


mokhi860
پنجشنبه 13 مهر 1391 08:55 ب.ظ
سلام داداش گلم.ای شیطون.....
یادته من وتو وابولی تو حیاط ابولینابودیم،ابول یه مورچه گرفت ومیخواست به قول خودش اون بیچاره روعمل جراحی کنه وبهت گقت که بری چندتاسوزن بیاری وتو هم رفتی آوردی وبه جون اون مورچه بخت برگشته افتادین؟!!!!!!!یااون موقعی که یواشکی ابول با یه چکش محکم به سریه گربه درحال خواب زد.....
مطلب بسیار زیبایی بود
مرسی داداشی
پاسخ مجتبی : سلام داداشی , من و شیطونی !!!!
آره والا همشون مثله فیلم جلو چشمامه , وای چه کارهایی رو که نمیکردیم . البته تو هم دسته کمی از ما نداشتیا , ولی خیلی آب زیر کاه بودی , با ما بودی ولی هیچ وقت مقصر نبودی آخه میگفتن که تو خیلی پسر سر به زیر و مظلومی هستی !!!! فقط خودم میشناسمت !!! این رو شوخی کردم داداشی !!!
مرسی گلم نظر لطفته
خواهش میکنم عزیزم
سپاس از حضور سبزت در این وب حقیر
...M
سه شنبه 20 تیر 1391 07:46 ب.ظ
سلام
خیلی زیبا نوشتی
در بچگی شیطون بودی
فكر كنم الان هم دست كمی از بچگیهات نداری
پاسخ مجتبی : سلام
ممنون
کمی !!!!!
شاید !!!!!!!!!!
نیایش
سه شنبه 13 تیر 1391 07:29 ب.ظ
سلام
واقعا زیبا بودپس شما هم شیطون بودید
من میدونستم پسر دایی تون شیطون بوده ولی شما رو نه

ولی افرین که ازقلم خودت استفاده کردی
موفق باشید
پاسخ مجتبی : سلام
یه کم !!!!
ممنون
سپاس از حضور گرمتون
sadegh
یکشنبه 11 تیر 1391 06:49 ب.ظ
اون شاید یعنی شاید نظر من اشتباه هست #
چون با وجود دوستایی به ارومی داش مختار که داری باید پی برد که شخصیت اروم و با جذبه ای داری
پاسخ مجتبی : شاید = یک ذره !!!!!!!!!!!
نظره لطفتونه داداشی
sadegh
یکشنبه 11 تیر 1391 06:46 ب.ظ
سلام داش مجتبی
این نظر شماست که به وبلاگ من ارزش میده نه قلم من
پاسخ مجتبی : سلام داداش
خواهش میکنم
وحید
یکشنبه 11 تیر 1391 12:02 ق.ظ
سلام حاج مجتبی گولی کش
خیلی خوب بود
خوشحال میشم قلم دوستان رو میبینم
و بسیارخندیدم موقعه ای که تیشه زدی ملخ فرخ نصف کردی کاش تیشه میزدی تو مغز ابوالفضل تا ای همه فضولی نمی کرد ولی به جای ابول باید سی تو میگفتن مجتبی جن.
بازم میگم الانشم آروم نیستی و این رو همه تائید میکنن
بازم منتظر قلم خودت هستم
بازم میگم خیلی زیبا بود
آفرررررررین
پاسخ مجتبی : سلام
سپاسگزارم
هر جور شما راحتی
مو و نا آرومی ؟!!! یه چیزی میگی ها !!!!
ممنون وحید جان
دریا
شنبه 10 تیر 1391 11:06 ب.ظ
سلام
چقدر زیبا نوشتید
چقدر بی ریا و قشنگ
از خوندنش لذت بردم
ولی خوب
چطور دلتون میومد با حیوونها اینكارارو بكنید آخه؟
ولی خوب دوران كودكی بود دیگه....
امیدوارم موفق باشید و دغدغه ای هم نباشه و غمی نداشته باشید
موفق باشید
پاسخ مجتبی : سلام
سپاس
دوران بچه گی بود دیگه
امیدوارم همیشه سبز باشید
ممنون از حضور گرمتون
sadegh
شنبه 10 تیر 1391 09:19 ب.ظ
من چند باری دیدمت انگار بهت میاد که یکم هنوز هم اون جنب وجوش کوچگی رو داشته باشی البته شاید ...........
پاسخ مجتبی : نمیشه که نباشه !!!!!!!!!!
راستی شاید چی داداش ؟
sadegh
شنبه 10 تیر 1391 09:17 ب.ظ
باتو از هیچ شبی نمی ترسم ..........
سلام من آپم
پاسخ مجتبی : حتما داداش
حاجی
شنبه 10 تیر 1391 09:57 ق.ظ
سلام مجتبی
.
خوب نوشته ای
.
اما نتایجی که می شود از این داستان گرقت!
1- خواب خودش باید بیاید ،به زور نمی شود او را آورد.
2- اولین کاری که بعد از بیرون آمدن از رختخواب باید بکنیم نویسندگی است
3-بچه های شیطون بعدها آروم و حد اقل نویسنده های خوبی می شوند
پاسخ مجتبی : سلام بر حاجی عزیز
ممنون
1- قطعا همینجوره
2- صددرصد
3- نظره لطفتونه
سپاس از حضور گرمتون
فاطی
شنبه 10 تیر 1391 01:48 ق.ظ
درود
خیلی خوب بود
پس اینطوری بیده،شما هم فضول بیدین؟
الانم زیاد تغییر نکردی خو.
شه جالب
موفق باشید
پاسخ مجتبی : درود بر شما
چه کنیم دیگه !!
مو تغییر نکردم ؟!!!!!!!!!!!!! حالا باشه
ممنون از حضورتون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.