تبلیغات
سکنجه(سکنچه) - بوی ماه مهر
جمعه 31 شهریور 1391

بوی ماه مهر

   نوشته شده توسط: مجتبی    

مدرسه ها باز شدن و من هم چند روزی هست که دلم بد جور حال و هواشو کرده . یاد اولین روز مدرسه , یاد هم کلاسی ها , یاد شلوغ کاری ها , یاد گریه ها و خنده ها , یاد زنگ تفریح ها و ... . آخیییی
یادش بخیر خانم نوذری معلم کلاس اولمون , انگار همین دیروز بود که توی کلاس نشسته بودیم و اون وارد کلاس شد . خودش رو برامون معرفی کرد و بعدش هم یکی یکی از همه اسم و فامیلیمون رو میپرسد . درست یادمه که وقتی نوبت به من رسید که خودم رو معرفی کنم , از بس دسپاچه شده بودم , به جای اسم و فامیلیم , اسم خودو و بابام و بابابزرگم رو گفتم . خلاصه خودمون رو اونجوری معرفی کردیم . بعد از این که تموم شدم خانم نوذری با خنده اومد سراغم و بهم گفت که پسرم من اسم بابات و بابابزرگت رو نمیخوام , من فقط میخوام بدونم که اسم و فامیلیت چیه , همین . بعد از این حرف خانم , کلاس منفجر شد از خنده بچه ها . واقعا یادش بخیر
خدا میدونه که الان چقدر دلم میخواد برا یک بار که شده , فقط برا یک بار دوباره همون بچه ها و خانم نوذری دور هم جمع بشیم و تجدید خاطره ای کنیم . ولی حیف و دو صد حیف که چند تا از دوستان الان دیگه پیشمون نیستن .
دوباره شعر گفتم !!!!!!!!
اولش بگم این شعر در قالب سکنچه هست . آخه هر کی شعری میگه در یه قالب بخصوصی هست . خلاصه اگه تنگ تنگی ( بالا و پایین ) تو شعر ما می بینید به خوبی خودتون ببخشید .
یادش بخیر تو اون قدیم ندیما
تو مدرسه سر کلاس درسا
با دوستامون کنار هم تو کلاس
دبیرمون درس میداد به ماها
عشقمون این بود که زنگ تفریح بشه
خوراکی هامون یک یکی وا بشه و خورده بشه
موقع امتحانات که می شد
دلهره بچه ها بد جور می شد
دلهره داشتن که تو امتحانات
قبول بشن و رتبه بیارن بالا
دیگه بعد آخرین امتحان
می دویدن بچه ها تو کوچه ها
یادش بخیر زمونه خوبی بود
هر کی با هر کی مشغول بازی بود
حالا از اون موقع خیلی وقته گذشته
دیگه کسی فکره کسی نیست دیگه
هر کسی واسه خودش یه جایی
سرش تو کاره خودشه بد جوری
دلم میخواد برسه اون روزی که
باشیم با هم خوشحال و شاد و خندون
یادش بخیر زمونه خوبی بود
یادش بخیر زمونه خوبی بود


cuore
یکشنبه 16 مهر 1391 11:22 ق.ظ
سلامممممممممممممممممممممم

ما دوباره اومدیم.......
آپم

اینم عنوانش:هنر از دل دور ریختنی ها!!!
پاسخ مجتبی : سلام
خوش اومدین
اومدم
mokhi860
پنجشنبه 13 مهر 1391 08:31 ب.ظ
سلام داداش گلم.واقعا ازت ممنونم واسه این مطلب بسیارجالبت.هی یادش بخیر.....یادمه کلاس اول تاچندین روز معلم نداشتیم ویه پسربهمون درس میداد،بعدش خانم نوذری اومد.دقیقا لحظه ورودشو یادمه.یادش بخیرخیلی معلم مهربونی بود.
یادته من وتوومسعودووحیدوحسین فولادی ومرحوم حمیدباهم دوست بودیم وتاکلاس پنجم کنارهم بودیم وهرکدوممون یه اسم مستعارداشتیم که موقع کل کل به هم میگفتیم وحرص هم رو درمی آوردیم.....یادش بخیرچقدرزود گذشت
مرسی داداشی
پاسخ مجتبی : سلام داداش جون
خواهش میکنم عزیزم ... آره واقعا
آره هنوز یادته که چه کارهایی رو انجام میدادیم !!! راستی اسمهای مستعار رو یادت هست !!!! واقعا خیلی زود گذشت , خیلی !!!!!
قربونه داداشه گلم برم
آرام
چهارشنبه 12 مهر 1391 09:46 ق.ظ
درود آقا مجتبی.
امروز مطلب شما و آقا مسعود رو خوندم هر دو نمره 20 دارید بخاطر یادآوری دوران خوب زندگی.
شعرتون هم قشنگه.
موفق باشید.
پاسخ مجتبی : و درود بر شما آرام خانم
متشکرم شما لطف دارید
نظره لطفتونه
سپاس همچنین
roya
یکشنبه 9 مهر 1391 01:18 ب.ظ
سلام اقا مجتبی.. من یادمه روز اول مدرسه پدر و مادرم رفته بودن مکه منو مادربزرگم برد مدرسه.وقتی رسیدیم گفتم مادربزرگ برو دیگه خجالت میکشم..:-) بیچاره رو از مدرسه بیرون کردم زنگ دوم هم از لای نرده های حفاظ مدرسه فرار کردم. تازه کیفم هم یادم رفت :-))))))))))))
پاسخ مجتبی : سلام بر رویای عزیز
چه جالب ... ایشالا که روزی هفت مرتبه شون باشه ... آخی مادربزرگت گناه داشته ها
ایول بابا از همون روز اول اهل فرار بودیا !!!!!!
ایشالا که موفق باشی
افسانه
جمعه 7 مهر 1391 07:22 ب.ظ
سلام

خدایــــا !
خط و نشان دوزخـــــت را برایـــم نکش !
جهنم تـــــر از نبــــودنش
جایـــی سراغ ندارم…
پاسخ مجتبی : سلام

واقعا وقتی نباشد دنیا برایت از دوزخ بدتر است
فاطی
جمعه 7 مهر 1391 12:04 ب.ظ
سلام خوبی؟؟؟
شرمنده دیر اومدم اما نبودم که بیام
واقعا دوران مدرسه خیلی خوشه
من هنوز تمو نشدم اما دلم برا سالهای قبل تنگ شده و برا همین سعی خودم رو میکنم که این دوسالی که مونده بهترین روزا رو بگذرونم
اره وحید هم اسم معلم تون رو گفت و تعدادی خاطره تعریف کرد
روزهاتون خوش
پاسخ مجتبی : سلام ممنونم
دشمنتون , امیدوارم که همیشه باشین
آره والا , منم همین آرزو رو براتون دارم
بهش بگو بیاد تا دوباره خاطرات رو زنده کنیم !!!!!!!!
همچنین
کنجیر
پنجشنبه 6 مهر 1391 09:34 ب.ظ
سلام
اره خیلی روزای خوشی بود.....یادش بخیر...هی روزگار
حالا چرا فقط خانم نوذری تنها یادته؟؟؟؟؟
یادم میاد روز اول مدرسه فقط گریه میکردم که برم خونه!!!!
چقد زود گذشت....مطلب خوبی بود یاده اون دوران مدرسه رو زنده کردی....احسنت

فقط و فقط کنجیر
پاسخ مجتبی : سلام
واقعا روزهای خوبی بود
همشون رو یادم میاد ولی خیلیا معلم کلاس اول براشون خاطره انگیز تر بوده , منم یکی از اونها
کلاس اول خانم نوذری - کلاس دوم آقای ریشهری - کلاس سوم آقای شهسواری - کلاس چهارم آقای قربانی و معلم قرآن خانم عیدانی - کلاس پنجم آقای انصاری فر و معلم قرآن خانم عیدانی
حالا دیدی همشون رو یادم مونده
من یادم میاد روز اول مدرسه گفتند که باید یه دونه بلوک بزارن زیر پات تا تخته سیاه رو ببینی !!!!!!
واقعا زود گذشت .... ممنون نظر لطفتونه .... سپاس
ها بله
sadegh
پنجشنبه 6 مهر 1391 10:48 ق.ظ
این اخرین انحصار کودکانه است .............
سلام داداش اپم منتظر حضور گرمت
پاسخ مجتبی : سلام داداش چشم
علی
چهارشنبه 5 مهر 1391 01:04 ب.ظ
راستی درود...مجتبی عامو نیتیا....
سی مسعودو بگو وام میدن وام موتور
موتورای قرن 19 میگیرن روش وام میدن
بعد با موتور بیاد چهارتایی بریم مرسه....
هلههههههههههههههههههههههههه
پاسخ مجتبی : و درود بر تو
ما هستیم
ها بله چشم حتما
هلللللللللللللللللللللللللله
دریا
دوشنبه 3 مهر 1391 02:13 ب.ظ
سلام بر شما
و سپاس از حضورتون
جالب و زیبا نوشتید...
درسته واقعا خاطرات مهر و دبستان خلی زیبا بودن
موفق باشید
پاسخ مجتبی : وسلام بر شما
خواهش میکنم
نظره لطفتونه
بله واقعا به یاد موندنی و زیبا بود اون دوران
موید باشید
دوشنبه 3 مهر 1391 10:02 ق.ظ
آفرین مجتبی
.
هم خاطره و هم شعرت یکه!.
.
فقط یه تکه اش که وزنش از قانون سکنجه هم زده بود بود بیرون
"...خوراکی هامون یک یکی وا بشه و خورده بشه"
پاسخ مجتبی : ممنونم
نظره لطفتونه
آره خودم هم قبول دارم و ممنون از تذکر به جاتون
سپاس از حضورتون
پلنگ
یکشنبه 2 مهر 1391 11:57 ب.ظ
سلام
دمت گرم از نوشتنت
به جایی که تا نصف شب پشته اینترنت بشینی
زود تر بخواب که نخوای ساعت 12ظهر بیای آژانس
پاسخ مجتبی : سلام بر پلنگ خومو
چاکرتیم
باشه ولی یکی نیست به خودت بگه که می ری هر سه چهار روز پیدات میشه !!!!
....کی!!!!مو؟؟؟؟؟
یکشنبه 2 مهر 1391 01:18 ب.ظ
سلام هم درزد و هم لعنت بخاطر یاد آوری گذشته ولی باز هم یاد اون روزها یخیر...یاد دوستانی که با هم بودیم و بیشتر یاد دوستانی که الان پیشمون نیستند و دلمون براشون یه ذره شده...

یادشون بخیر و روحشون شاد.....

کی!!!!مو؟؟؟؟
پاسخ مجتبی : سلام داداش واقعا دلم هوای دوستان و او روزهلی خوبی که باهاشون داشتیم رو کرده بود . دلم نیومد که حرف دلم رو نگم .
واقعا یادشون بخیر
علی
یکشنبه 2 مهر 1391 12:38 ب.ظ
درود
اره والا مدرسه خیلی خوشن
ولی تو این فکرم که اگه تو و این پسره کچله...اره اره مسعود و اون اون قد درازه افرین فرخو با هم تو ی کلاس بودید چه حالی میداد میشد کلاس نمونه
حوات دارم.داش مسعود این اولیش...
مرسی مجتبی جان
پاسخ مجتبی : درود بر تو بچه ی عامو خوم
بخدا خیلی خشن
حیف که فرخ سنش کمتر از ما بید , وگرنه دیگه وامصیبت , مدرسه میشد ..... . دیگه خوت باید بفهمی
تو چه کنتاکی با داش مسعودمون داری
قربونت برم علی جون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.