تبلیغات
سکنجه(سکنچه) - آرزوی پدر ........
چهارشنبه 1 خرداد 1392

آرزوی پدر ........

   نوشته شده توسط: مجتبی    

مرد رفته گر آرزو داشت برای یكبار هم كه شده موقع شام با تمامی خانواده اش دور سفره كوچكشان باشد و با هم غذا بخورند . او بیشتر وقت ها دیر به خانه میرسید و فرزندانش شامشان را خورده و همگی خوابیده بودند . هر شب از راه نرسیده به حمام كوچكی كه در گوشه حیاط خانه بود میرفت و خستگی و عرق كار طاقت فرسای روزانه را از تن می شست . تنها هم سفره او همسرش بود كه در جواب چون و چرای مرد رفته گر ، خستگی و مدرسه فردای بچه ها و اینجور چیزها را بهانه می كرد و همین بود كه آرزوی او هنوز دست نیافتنی می نمود .
یك شب شانس آورد و یكی از ماشین های شهرداری او را تا نزدیك خانه شان رساند و او با یك جعبه شیرینی و چند تا پاكت میوه قبل از چیدن سفره شام به خانه رسید . وقتی پدر سر سفره نشست فرزندان هر یك به بهانه ای با پدر شام نخوردند . دلش بدجوری شكست وقتی نیمه شب با صدای غذا خوردن یواشكی بچه ها از خواب بیدار شد و گفتگوی آنها را از آشپزخانه شنید :
"چقدر امشب گشنگی كشیدیم ! بدشانسی بابا زود اومد خونه . با اون دستاش كه از صبح تا شب توی آشغالهای مردمه . آدم حالش بهم میخوره باهاش غذا بخوره "
 
کاش یکم قدر پدرهامون رو می دونستیم......


جمعه 7 تیر 1392 06:18 ب.ظ
سلام داداش جونم
بخدا نزدیک بود اشکم در بیاد
واقعا زیبا بود و بامعنی
مرسی عزیزم
پاسخ مجتبی : سلام عزیزم
واقعا آدم رو تحت تاثیر قرار میده
خواهش میکنم گلم
fati
دوشنبه 3 تیر 1392 02:24 ب.ظ
وای بد جور ناراحت شدمبا این طرز فکرامون
پاسخ مجتبی : واقعا درد آوره
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.