تبلیغات
سکنجه(سکنچه) - اولین روز مدرسه
یکشنبه 31 شهریور 1392

اولین روز مدرسه

   نوشته شده توسط: مجتبی    

دوستای خوبم سلام . فردا هم مدرسه باز میشه و دوباره یه شور دیگه ای به پا خواهد شد . آخیییییی . واقعا یادش بخیر , چه روزایی بود توی مدرسه . هیچ وقت روز اولی که تو کلاس رفتیم رو از یاد نمیبرم . منو گذاشتن نیمکت اول  و ناظم مدرسه که اسمش آقای قنبری بود گفت برای تو باید یه دونه بلوک بیارن تا یکم بیای بالا و پیدا باشی , آخه قدم کوتاه بود این حرفو بهم زد ولی به شوخی . زمان ما کسی با مامانش نمی اومد تو مدرسه , خیلی گریه نمیکردن که دلم برا مامانم تنگ شده یا اینکه مامانمو میخوام و خلاصه خیلی بهونه های دیگه ... زمان ما خودمون بودیم و خودمون . مامان فقط روز اول می اومد یا برا گرفتن کارنامه . موقع جلسه اولیا و مربیان هم که من همیشه برگه دعوت نامه رو پاره میکردم و مینداختم سطل زباله !!!! آخه هیچ وقت نمیخواستم کسی از وضعیت درسیم با خبر بشه !!! نه اینکه تنبل بودما , نه , یکم بی حواس بودم تو کلاس !!!! چه زود گذشت . چه معلمایی , چه همکلاسیهایی ؟ خیلی خوش بود . من هنوز اسم معلمهای دبستانمو یادم هست . سال اول خانم نوذری , سال دوم آقای ریشهری , سال سوم آقای شهسواری , سال چهارم آقای قربانی و سال پنجم هم آقای انصاری بود . راستی سال چهارم و پنجم هم یه معلم برا قرآن و هنر داشتیم که اسمش خانم عیدانی بود . من از همینجا دست همشونو میبوسم و هر جا که هستن براشون آرزوی سلامتی و شادکامی دارم . هم کلاسی هامون هم که شکر خدا 99 درصدشون رو به یاد دارم که تو این بین میشه به دوتا از دوستان عزیزمون که دیگه بینمون نیستن و دستشون از دنیا کوتاست یاد کرد . آقایان ابولفضل شنبدی و حمید شنبدی . یادشون گرامی . درضمن الان چندتاشون هم وبلاگ نویس هستنا , همین آقا مسعود و آقا وحید خودمون که ایشالا زنده 120 ساله باشن . وای چه روزایی بود . نمایشا , جشنا ... خداییش خیلی دلم براشون تنگ شده .
خدا میدونه تو این سالها یکی از آرزوهام این بوده که برا یک بار هم شده , دوبار با همون همکلاسیها و همون معلما دور هم جمع بشیم و تجدید خاطره ای کنیم با اون تخته سیاه و گچهای آبی و سفید .
من همیشه این شعرو همراهم دارم که متاسفانه اسم شاعرش رو نمیدونم :

اولین روز دبستان باز کرد                         کودکی های قشنگم باز گرد
کاش میشد باز کوچک میشدیم               لااقل یک روز کودک میشدیم
یاد آن آموزگار ساده پوش                         یاد آن گچها که بودش روی دوش
ای معلم یاد و هم نامت بخیر                  یاد درس اب و بابایت بخیر
ای معلم ای دبستانی ترین احساس من        باز گرد این مشقها را خط بزن




دریا
جمعه 10 آبان 1392 02:00 ب.ظ



_______(¯`:´¯)
_____ (¯ `•✦.•´¯)
_____ (_.•´/|\`•._)
_______ (_.:._)__(¯`:´¯)
__(¯`:´¯)__¶__(¯ `•.✦.•´¯)
(¯ `•✦.•´¯)¶__(_.•´/|\`•._)
(_.•´/|\`•._)¶____(_.:._)_¶
__(_.:._)__ ¶_______¶__¶¶
____¶_____¶______¶__¶¶ ¶¶
_____¶__(¯`:´¯)__¶_¶¶¶¶ ¶¶¶¶
______(¯ `.✦.•´¯)_¶¶¶¶¶ ¶¶¶¶¶
______(_.•´/|\`•._)¶¶¶¶¶¶ ¶¶¶¶¶¶
_______¶(_.:._)_¶¶¶¶¶¶¶ ¶¶¶¶¶¶¶
¶_______¶__¶__¶¶¶¶¶¶¶ ¶¶¶¶¶¶¶
¶¶¶______¶_¶_¶¶¶¶(¯`:´¯)¶¶¶¶¶
¶¶¶¶¶(¯`:´¯)¶ _¶(¯ `•✦.•´¯)¶¶¶
¶¶¶(¯ `.✦.•´¯ )¶ (_.•´/|\`•._)¶
¶¶¶(_.•´/|\`•._) ¶¶ (_.:._)¶¶
¶¶¶¶¶¶(_.:._)¶¶¶_ ¶¶¶¶ ¶¶¶
__¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶(¯`:´¯) ¶¶ ¶¶¶
______¶¶¶¶¶(¯ `•.✦.•´¯)¶¶ ¶¶¶
____¶¶¶¶ ¶¶ (_.•´/|\`•._)¶¶¶ ¶¶¶
___¶¶¶¶ ¶¶¶¶ ¶ (_.:._)¶__¶¶¶ ¶¶
___¶¶¶ ¶¶¶¶¶¶_¶¶¶ ¶¶¶___¶¶ ¶¶
_¶¶¶¶ ¶¶¶¶___¶¶¶ ¶¶¶¶____¶¶¶
¶¶¶¶¶¶¶¶____ ¶¶¶ ¶¶¶¶_____¶
-_____--------_¶¶¶¶¶¶¶¶¶
-----_____---_¶¶¶¶¶¶¶¶¶
----____-----_¶¶¶¶¶¶¶¶¶
___|___|___|_____|___|___|___|___
__|___|___|____|___|___|____|__|__
___|___|___|____|___|___|_|__|___|_
__|___|___|____|___|___|___|___|__

از جنس باران باسروده ای جدید به روز شده
مانا باشید
"دریا....."
پاسخ مجتبی : چشم حتما خدمت میرسیم
ali
دوشنبه 22 مهر 1392 09:27 ب.ظ
سلام پسر عمو خوبی

اره مدرسه شاید بهترین ساعات عمر ادمه

فرار از مدرسه

برنامه ریختن برای اذییت کردن معلم

واااااااااااااااای یادش بخیر
پاسخ مجتبی : سلام علی جون خیلی مخلصیم
آره والا . واقعا یادش بخیر
حمید فدرر
سه شنبه 9 مهر 1392 06:45 ق.ظ
سلام مجتبی.
متنت خیلی خوب بود و منو یاد خیلی از خاطرات دبستانم انداخت.
مجتبی منو هم کلاسیهام واسه اینکه وقت زیادی واسه بازی داشته باشیم وقتی زنگ خونه میخورد میرفتیم و تکایفمونو روی سکوی سیمانی کنار آقای عباسعلی مینوشتیم تا از دست مشقکو خیالمون راحت بشه و کل فردا را برای بازی کردن وقت داشته باشیم.شما چطور؟
پاسخ مجتبی : سلام راجر
مرسی . حالا اگه راست میگی یکی از خاطراتی که یادت افتاده سیمو بگو !!!!
شما جاتون راحت نبیده !!! مو با اجازه ت میرفتم مستقیم خونه مسعودینا مشقامو مینوشتیم و بعدش بدو برو بازی . ناهارم که هرچی گیر می اومد !!!!
fati
جمعه 5 مهر 1392 11:05 ب.ظ
سلام ککا
اره مدرسه هم دورانی داره
خاطراتی بیاد ماندنی

روزهایتان خوش
پاسخ مجتبی : سلام ددا خوبی ؟
آره واقعا . بهترین دوران زندگیه بخدا
خوش باشی فامی
کی!!!!مو؟؟؟؟
پنجشنبه 4 مهر 1392 09:58 ق.ظ
مجتبی جون یادته با چه شور و شوقی رفتی از تو دفتر خط کش بیاری تا خلیل .....رو بزنه اونم از ترس کتک تو یک ثانیه پا به فرار گذاشت و کسی نفهمید چه شد و چطوری فرار کرد.....فکر کنم یادته کی بود؟
پاسخ مجتبی : اره داداش خوب یادمه . در ضمن کفشش رو هم دراورده بودو فرار کرد . دلیلش هم یه نقاشی بودا !!!!!
بعدش هم رفت کنار ترانس برق ایستاد و .... . آخر سر هم با مامانش برگشت مدرسه
دوشنبه 1 مهر 1392 06:50 ق.ظ
اولین روز دبستان بازگرد
کودکی ها، شاد و خندان باز گرد

باز گرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن مانا ترند

درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد و چاپلوس

روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است

کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود

با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفتر ها به رنگ کاه بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی با پا روی برگ

همکلاسیهای من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید

همکلاسیهای درد و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار

بچه های دکه سیگار سرد
کودکان کوچک اما مرد مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش می شد باز کوچک می شدیم
لا اقل یک روز کودک می شدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش

ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر

ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد این مشقها را خط بزن
پاسخ مجتبی : مرسی دوست عزیز بسیار زیبا بود .
از اینکه شعر ناقص منو تکمیل کردید سپاس گذارم
کی!!!!مو؟؟؟؟
یکشنبه 31 شهریور 1392 09:04 ب.ظ
سلام رفیق....آره یادشخیر.....عجب دوران خوش و باحالی بود...همه چیزش بوی رفاقت و مهربونی میداد....ولی داداش من زندگی اینه که باید جلو رفت و رسید تا.....!


.....کی!!!!مو؟؟؟؟
پاسخ مجتبی : سلام داداش
واقعا ..... تا رسید به آخرش و اونجاست که باید دید یه عمر چیکار کردیم !!!!؟؟؟؟؟!!!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.