تبلیغات
سکنجه(سکنچه) - مطالب مهر 1391
سه شنبه 25 مهر 1391

هوای مامان و بابامون رو داشته باشیم

   نوشته شده توسط: مجتبی    

برای همه دختر خانوما و آقا پسرا که هوای مامان و باباشونو بیشتر داشته باشن.

 

Dear son...

Dear girl ...

پسر عزیزم:

دختر عزیزم :

 

روزی كه تو مرا در دوران پیری ببینی، سعی كن صبور باشی و مرا درك كنی ....

 

اگر من در هنگام خوردن غذا خود را كثیف می كنم، اگر نمیتوانم خودم لباسهایم را بپوشم، صبور باش.

 

و زمانی را به خاطر بیاور كه من ساعتها از عمر خود را صرف آموزش همین موارد به تو كردم.

 

اگر در هنگام صحبت با تو، مطلبی را هزار بار تكرار می كنم، حرفم را قطع نكن و به من گوش بده.

 

هنگامی كه مایل به حمام رفتن نیستم، مرا خجالت نده و به من غر نزن.

 

زمانی را به خاطر بیاور كه من برای به حمام بردن تو به هزار كلك و ترفند متوسل می شدم.

 

هنگامی كه ضعف مرا در استفاده از تكنولوژی جدید می بینی، به من فرصت فراگیری آن را بده و با لبخند تمسخرآمیز به من نگاه نكن ...

 

من به تو چیزهای زیادی آموختم... چگونه بخوری، چگونه لباس بپوشی ... و چگونه با زندگی مواجه شوی

 

هنگامی كه در زمان صحبت، موضوع بحث را از یاد می برم، به من فرصت كافی بده كه به یاد بیاورم در چه مورد بحث میكردیم و اگر نتوانستم به یاد بیاورم، از من عصبانی نشو.

 

مطمئن باش كه آنچه برای من مهم است با تو بودن و با تو سخن گفتن است نه موضوع بحث!

 

اگر مایل به غذا خوردن نبودم، مرا مجبور نكن. به خوبی می دانم كه چه وقت باید غذا بخورم .

 

هنگامی كه پاهای خسته ام به من اجازه راه رفتن نمی دهند ....

 

دستانت را به من بده ... همانگونه كه در كودكی اولین گامهایت را به كمك من برداشتی

 

و اگر روزی به تو گفتم كه نمی خواهم بیش از این زنده باشم و دوست دارم بمیرم ... عصبانی نشو. روزی خواهی فهمید كه من چه می گویم.

 

تو نباید از اینكه مرا در كنار خود می بینی احساس غم، خشم و ناراحتی كنی. تو باید در كنار من باشی و مرا درك كنی و مرا یاری دهی، همانگونه كه من تو را یاری كردم كه زندگی ات را آغاز كنی

 

مرا یاری كن در راه رفتن. مرا با عشق و صبوری یاری ده كه راه زندگی ام را به پایان ببرم.

 

من نیز پاداش تو را با لبخندی و عشقی كه همواره به تو داشته ام خواهم داد.


دوشنبه 24 مهر 1391

پام شکست

   نوشته شده توسط: مجتبی    

روزه سه شنبه هفته پیش رفته بودم مسابقه فوتبال ولی موقعی که برگشتم مستقیم رفتم پیش دکتر و اونم بعد از یه عکسی که از پام گرفت , بهم گفت که مچ پات شکسته و باید گچش بگیری . منم با شنیدن این حرف دکتر دادم رفت هوا و بعدش بهش گفتم که هیچ راه حلی نداره که من پام رو گچ نگیرم   آخه مجتبی و خونه نشینی , عمرا !!!!! خلاصه از دکتر اصرار و از ما انکار تا اینکه بالاخره راضیش کردم که پام رو آتل ببندم . البته اونم با چندتا شرط !!! اول اینکه نباید روی پا زیاد بایستم و دوم اینکه نباید راه برم , منم گفتم چشم !!! خلاص سرتون رو درد نیارم ما بعد از سه روز رفتیم آتل بستیم !!!!!! میدونید چرا آخه حوصله نداشتم !! دکتر گفت اگه گچ میبستی فوقش تا ده روز روز بیشتر طول نمیکشید ولی الان باید حداقل بیست روز توی آتل باشه . بعدش هم بهم گفت که خیلی خری !!!! منم بهش گفتم که نظره لطفتونه آقای دکتر !!!!! با اجازتون احتمال داره که تا آخر هفته آتلم رو باز کنم آخه داره حوصله م زیادی سر میره !!! دیشب بچه ها رفته بودن فوتبال و منو هم مسخره میکردن , تا یه جا ضربه ای گیر می اومد منو صدا میزدن و میگفتن که بدو بیا بزن !!! حالا که اینطور شد فوقش تا دو روزه دیگه بازش میکنم و میرم بازی تا چششون درآد


دوشنبه 17 مهر 1391

دعا

   نوشته شده توسط: مجتبی    

دیروز عصر با خبر شدیم که داش مسعودمون ( کی ؟؟؟ مو !!!! ) تصادف کرده و بردنش بیمارستان . متاسفانه یکی از پاهاش و لگنش دچار آسیب شده . دیشب لگنش رو عمل کردن و الان درد زیادی رو داره تحمل میکنه . از شما دوستان خواهشمندم که برای داش مسعود گلمون دست به دعا بردارید و برا سلامتیش دعا کنید . میدونم که شما با قلب پاک و صافتون اگه دعا کنید , خداوند اونها رو زود اجابت خواهد کرد .
التماس دعا