تبلیغات
سکنجه(سکنچه) - مطالب خرداد 1392
دوشنبه 27 خرداد 1392

حسنک چه شد ؟!!!!

   نوشته شده توسط: مجتبی    


حاکمی بر مردمش گفت صادقانه مشکلاتتان را بگویید ؟ 
حسنک بلند شد و گفت , گندم و شیر که گفتی چه شد ؟
مسکن و کار چه شد ؟
حاکم گفت سپاس که مرا آگاه کردی
1 سال گذشت و دوباره حاکم گفت صادقانه مشکلاتتان را بگویید
اینبار کسی چیزی نگفت
کسی نگفت گندم و کار و مسکن چه شد ...
تنها از میان جمع یک نفر گفت که حسنک چه شد ؟!!!


پنجشنبه 16 خرداد 1392

اولین زن روزنامه نگار

   نوشته شده توسط: مجتبی    

مریم عمید ملقب به مزین السلطنه اولین نشریه زنانه ایران را منتشر کرد. ناصرالدین شاه قاجار از سواد داشتن زنان دل خوشی نداشت و برخی از همسران او که می توانستند بخوانند و بنویسند، سوادشان را از شاه پنهان می کردند. مریم عمید، ملقب به مزین السلطنه در چنین فضایی پیش قدم تاسیس یک مدرسه دخترانه شد و بعدها نشریه ای را منتشر کرد که برای اولین بار در تاریخ ایران، مدیر مسئول آن زن بود.
مزین السلطنه که دختر میر سیدرضی رئیس‌الاطباء پزشک قشون ناصرالدین شاه بود تحصیلات خود را نزد پدرش یاد گرفت و به دلیل حضورش در خانواده ای تحصیلکرده و با سواد و داشتن ذهنی جستجوگر و علاقمند، از برخی تحولات اجتماعی و فرهنگی جامعه و جهان آن روزگار مطلع شد و چون علاقه زیادی هم به آموختن علوم جدید داشت به خواندن زبان فرانسه و آموزش عکاسی مشغول شد.
او که در واقع اولین زن روزنامه نگار ایران است البته اولین نشریه ای که از طرف زنان در ایران منتشر شد نشریه "دانش" نام داشت که در سال ۱۲۸۹ ه- ش توسط "خانم دکتر کحال" همسر میرزا حسین‌خان کحال انتشار ‌یافت. این نشریه در تهران منتشر ‌شد که هفته‌ای یک بار و در هشت صفحه با قطع رحلی و چاپ سربی چاپ می‌شد و علاوه بر ایران در سایر کشورها هم منتشر می‌شد که بعد از یک سال متوقف شد. مریم عمید ملقب به مزین السلطنه اولین نشریه زنانه ایران را منتشر کرد.


جمعه 3 خرداد 1392

روز پدر

   نوشته شده توسط: مجتبی    

همیشه مادر را به مداد تشبیه کردم که با هر بار تراشیده شدن کوچک و کوچکتر می شود

     اما پدر...

یک خودکار شکیل و زیباست که در ظاهر همیشه ابهتش را حفظ می کند اما هیچکس نمی داند تا چه مقدار دیگر می تواند بنویسد.....

 

روز پدر رو به همه ی پدران عزیـــــــز و زحمتکش به خصوص پدر عزیز خودم تبریک میگم...



چهارشنبه 1 خرداد 1392

آرزوی پدر ........

   نوشته شده توسط: مجتبی    

مرد رفته گر آرزو داشت برای یكبار هم كه شده موقع شام با تمامی خانواده اش دور سفره كوچكشان باشد و با هم غذا بخورند . او بیشتر وقت ها دیر به خانه میرسید و فرزندانش شامشان را خورده و همگی خوابیده بودند . هر شب از راه نرسیده به حمام كوچكی كه در گوشه حیاط خانه بود میرفت و خستگی و عرق كار طاقت فرسای روزانه را از تن می شست . تنها هم سفره او همسرش بود كه در جواب چون و چرای مرد رفته گر ، خستگی و مدرسه فردای بچه ها و اینجور چیزها را بهانه می كرد و همین بود كه آرزوی او هنوز دست نیافتنی می نمود .
یك شب شانس آورد و یكی از ماشین های شهرداری او را تا نزدیك خانه شان رساند و او با یك جعبه شیرینی و چند تا پاكت میوه قبل از چیدن سفره شام به خانه رسید . وقتی پدر سر سفره نشست فرزندان هر یك به بهانه ای با پدر شام نخوردند . دلش بدجوری شكست وقتی نیمه شب با صدای غذا خوردن یواشكی بچه ها از خواب بیدار شد و گفتگوی آنها را از آشپزخانه شنید :
"چقدر امشب گشنگی كشیدیم ! بدشانسی بابا زود اومد خونه . با اون دستاش كه از صبح تا شب توی آشغالهای مردمه . آدم حالش بهم میخوره باهاش غذا بخوره "
 
کاش یکم قدر پدرهامون رو می دونستیم......