سکنجه(سکنچه) http://sekonje.mihanblog.com 2018-05-23T12:59:55+01:00 text/html 2014-03-11T16:08:59+01:00 sekonje.mihanblog.com مجتبی نزدیک عید http://sekonje.mihanblog.com/post/51 <font size="3">بازم حال و هوای عید به دماغمون داره میخوره . بوی عیدی , بوی مهمونی , بوی آجییییییییییییییییللللللل&nbsp;!!!! آخ این آجیل چقد خوشمزه ست . من که عاشقشم . البته نا گفته نمونه همیشه از من قایمش میکنن ولی مجتبی اگه چیزی رو بخواد و پیدا نکنه که مجتبی نیست !!!!!!!!!!!! ها بله !!! آخی !!!! این واقعا از ته دل بود , آخه کوچیک که بودیم بهمون عیدی میدادن !! چه حالی میداد . باور کنید تموم سال رو به عشق اومدن عید سپری میکردیم که از بزرگترا عیدی بگیریم . یادش بخیر , یه بار زمانی که مادربزرگم در قید حیات بودن و منم فک کنم حدودا 10 ساله بودم , همین حاجی خودمون ( آقای انصاری مدیر وب بسیار عالی بیشهر ) اومده بودن خونمون عید دیدنی .مادربزرگم خاله ایشون میشد . من به هوای اینکه ایشون آجیلاشون رو زیاد نخورن و تهشم یه چیزی بهم برسم , رفتم و بعد از سلام و احوال پرسی کنارشون نشستم . داداشم هم بعد از من اومد . حاجی قبل از رفتنش دست کرد توی جیبش و یه 500 تومنی خشک و تا نخورده در اورد و بهم دان . انصافا اون موقع این مبلغ برا ما خیلی بود , آخه نه اینکه ما همش به فکر شکممون بودیم , میتونستیم کلی پفک و بستنی و لواشک و از اینجور چیزا برا خودمون بخریم . بعدش نوبت به داداشم رسید و ایشون یه 200 تومنی دادن بهش . وای اون صحنه رو هیچوقت یادم نمیره . کلی ذوق کردم , آخه اون کمتر از من گرفته . بعد از خداحافظی حاجی , سریع رفتم تو خونه و آجیلهایی که دست بهشون نخورده بود رو برداشتون فرار کردم . وقتی برگشتم قیافه داداشم واقعا دیدنی بود چون اون بزرگتر از من بود و همیشه بیشتر از من عیدی میگرفت ولی این بار برعکس شده بود . خداییش اونسال یکی از بهترین عیدهای زندگیم بود چونکه بعد از این موضوع بهم کلی خوش گذشت . آخ بچگی کجایی که یادت بخیر !!!!!!! اون زمان عیدی میگرفتیم ولی الان باید عیدی بدیم . !! بچه های این دوره زمونه هم که قربونشون برم با 30 یا 40 هزار راضی نمیشن . میگن که دو تا از اون پولای قشنگا بده !!!!!‌( منظورشون با دوتا 50 تمونیه ) . <br>ایشالله که همه عید خوب و خوشی رو در پیش رو داشته باشید و سالی پر از مهر , سعادت و شادکامی همراه با سلامتی رو شروع کنید . <br>پیشاپیش هم این عید عزیز و خجسته و باستانی رو به همه شما تبریک میگم .</font><br> text/html 2013-11-02T16:15:20+01:00 sekonje.mihanblog.com مجتبی دلمون گرفته http://sekonje.mihanblog.com/post/50 <font size="3">این روزها دلمون سخت گرفته ... خدا میدونه که هر چی دنبال دلیل منطقی براش میگردم هیچی پیدا نمیکنم !!!!!!!<img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/39.gif"> به هر کی هم میگم , همش مسخره م میکنن که عاشق شدی !!<img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/82.gif"> آخه عاشقی کجا و ما کجا ؟؟!! درد دلی هم که نمیشه گفت نداریم .. یعنی داریما ولی .......... خب بیخیالش .... <br>چند روزی هم هست که دنبال ی کاری هستم ولی هرچی به این درو اون در میزنیم به هیچ جایی نمیرسه . میگن اینجاش خرابه یا فلان چیزش مشکل داره . خلاصه ی بهونه ای در میارن برا خودشون که ما رو دست به سر کنن . خداییش خیلی کلافه شدم دیگه ... بازم خدارو شکر<br></font><br> text/html 2013-09-22T16:14:55+01:00 sekonje.mihanblog.com مجتبی اولین روز مدرسه http://sekonje.mihanblog.com/post/49 <font size="3">دوستای خوبم سلام . فردا هم مدرسه باز میشه و دوباره یه شور دیگه ای به پا خواهد شد . آخیییییی . واقعا یادش بخیر , چه روزایی بود توی مدرسه . هیچ وقت روز اولی که تو کلاس رفتیم رو از یاد نمیبرم . منو گذاشتن نیمکت اول&nbsp; و ناظم مدرسه که اسمش آقای قنبری بود گفت برای تو باید یه دونه بلوک بیارن تا یکم بیای بالا و پیدا باشی , آخه قدم کوتاه بود این حرفو بهم زد ولی به شوخی . زمان ما کسی با مامانش نمی اومد تو مدرسه , خیلی گریه نمیکردن که دلم برا مامانم تنگ شده یا اینکه مامانمو میخوام و خلاصه خیلی بهونه های دیگه ... زمان ما خودمون بودیم و خودمون . مامان فقط روز اول می اومد یا برا گرفتن کارنامه . موقع جلسه اولیا و مربیان هم که من همیشه برگه دعوت نامه رو پاره میکردم و مینداختم سطل زباله !!!! آخه هیچ وقت نمیخواستم کسی از وضعیت درسیم با خبر بشه !!! نه اینکه تنبل بودما , نه , یکم بی حواس بودم تو کلاس !!!!<img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif"> چه زود گذشت . چه معلمایی , چه همکلاسیهایی ؟ خیلی خوش بود . من هنوز اسم معلمهای دبستانمو یادم هست . سال اول خانم نوذری , سال دوم آقای ریشهری , سال سوم آقای شهسواری , سال چهارم آقای قربانی و سال پنجم هم آقای انصاری بود . راستی سال چهارم و پنجم هم یه معلم برا قرآن و هنر داشتیم که اسمش خانم عیدانی بود . من از همینجا دست همشونو میبوسم و هر جا که هستن براشون آرزوی سلامتی و شادکامی دارم . هم کلاسی هامون هم که شکر خدا 99 درصدشون رو به یاد دارم که تو این بین میشه به دوتا از دوستان عزیزمون که دیگه بینمون نیستن و دستشون از دنیا کوتاست یاد کرد . آقایان ابولفضل شنبدی و حمید شنبدی .&nbsp;یادشون گرامی . درضمن الان چندتاشون هم وبلاگ نویس هستنا , همین آقا مسعود و آقا وحید خودمون که ایشالا زنده 120 ساله باشن . وای چه روزایی بود . نمایشا , جشنا ... خداییش خیلی دلم براشون تنگ شده .<br>خدا میدونه تو این سالها یکی از آرزوهام این بوده که برا یک بار هم شده , دوبار با همون همکلاسیها و همون معلما دور هم جمع بشیم و تجدید خاطره ای کنیم با اون تخته سیاه و گچهای آبی و سفید . <br>من همیشه این شعرو همراهم دارم که متاسفانه اسم شاعرش رو نمیدونم :<br><br>اولین روز دبستان باز کرد&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; کودکی های قشنگم باز گرد<br>کاش میشد باز کوچک میشدیم&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; لااقل یک روز کودک میشدیم<br>یاد آن آموزگار ساده پوش&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; یاد آن گچها که بودش روی دوش<br>ای معلم یاد و هم نامت بخیر&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; یاد درس اب و بابایت بخیر<br>ای معلم ای دبستانی ترین احساس من&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; باز گرد این مشقها را خط بزن</font><br><br><br> text/html 2013-08-27T08:43:27+01:00 sekonje.mihanblog.com مجتبی گارگاه حمید http://sekonje.mihanblog.com/post/48 <font size="3">سلام به دوستای خودم . آقا من چند روز پیش رفتم کارگاه حمید , دیدم چنان سروصدایی بپا شده که اعصابم به هم ریخت . هر چی نگاه کردم دیدم کسی نیست !!!!!!<img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/13.gif"> یهو با تعجب دیدم که تمام ابزارا دارن میان سمتم !!!!! اولش ترسیدم ولی خودمو کنترل کردم و رفتم جلوشون ایستادم . بهشون گفتم چی شده , چرا اینقد سرو صدا میکنین ؟ باز شروع کردن به دادو بیداد . ازشون خواستم تا یکیشون جواب بده . دستگاه برش شروع کرد به حرف زدن که این حمید اصلا به ما اهمیت نمیده . اون داداشش هم ( وحید ) اصلا بلد نیست از ما استفاده کنه . ما رو با دعوا اینور و اونور میندازن . با خشونت ازمون استفاده میکنن . شبا ما رو به امون خدا رها میکنن . دیشب از ناراحتی به گربه گفتم پیشی بیا منو بخور , جواب نداد . اینبار با کمی خشونت گفتم پیشییییییییییییییی بیا منو بخور , تا دید منم از ترس فرار کرد . حالا میبینی چه به روزمون اومده که گربه هم از ما میترسه !!!!!!! خلاصه یک یکی اومدن و با من درد دل کردن . دلم خیلی گرفت , سریع از اونجا اومدم بیرون و نشستم با خودم فکردم باید چیکار کنم براشون&nbsp;که از این مخمصه رهایی پیداکنن . اصلا باورم نمیشد حمیدی که این همه از دوستیش با ابزاراش برا ما میگفت اینجور باشه . گفتن به حمید بگو که ما هیچی نمیخوایم فقط با ما مهربون باشه . ما اونو خیلی دوست داریم , پسر خیلی خوبیه ولی سر به هواست . منم تصمیم گرفتم که به حمید و وحید بگم که اگه بخوان به همین شکل ادامه بدن , برم تمام وسایلشون رو بردارم ببرم پیش خودم , تا زمانی که خودشونو اصلاح کنن . متاسفانه هنوز ندیدمشون . پس اگه شما زوتر دیدینشون , بهشون بگین من چه خوابی دیدم براشون . </font><br> text/html 2013-08-10T08:32:39+01:00 sekonje.mihanblog.com مجتبی مراسم عید تلخو یا عید تهلو http://sekonje.mihanblog.com/post/47 <font size="4">سلام به دوستای عزیز خودم . عید همتون مبارک باشه . امیدوارم طاعات و عباداتتون مورد درگاه خداوند قرار گرفته باشه . انشالله تو این ماهی رو که پشت سر گذاشتیم تونسته باشیم رضایت خدا رو بیش از پیش جلب کنیم و به چیزایی که میخوایم رسیده باشیم . آرامش روح&nbsp; و تن , پاکی روح و ... .<br>بریم سر مراسم روز عید فطر . ما تو این روز یه مراسمی رو برگذار میکنیم به نام عید تلخو ( تهلو به زبون خودمون ) . تو این روز همه مردم پس از اقامه نماز به اتفاق هم به سوی خانه کسانی میرن که عزیزی رو ازدست دادن . مردم در بدو ورود هر خانه با صاحب عزا ابراز همدردی نموده و بعد قراعت فاتحه آنجا را ترک میکنند . اهالی خانه هم با شیرینی و شربت از حضار پذیرایی میکنند . در قدیم وسایل پذیرایی نان شیرینی , خرما و زولبیا بود . بعد از پایان یافتن مراسم در آخرین خانه , اهالی محل به اهل قبور هم سر میزنند و در آنجا فاتحه ای نثار درگذشتگان میکنند .</font><br> text/html 2013-07-30T18:00:25+01:00 sekonje.mihanblog.com مجتبی وجدان http://sekonje.mihanblog.com/post/46 <font size="3">واقعا چرا بعضی افراد وقتی با ماشین به یه کسی میزنن زودی فرار میکنن بی آن که به فکر اون شخص باشن . آیا این سوال رو از خودشون میکنن که طرف زنده ست یا مرده ؟ نیاز به کمک داره یا نه ؟ آیا این نوع انسانها چیزی به نام وجدان در وجودشون هست ؟دیروز تو راه با ماشین داشتم میرفتم که متوجه ماشین جلوی خودم شدم که یه نفر رو زیر گرفت . به محض رسیدن من به صحنه فورا اون شخص فرار کرد . بی انصاف حتی از ماشین هم پیاده نشد که ببینه چی شده . فورا ماشینو زدم کنار , چند ماشین دیگه هم که رسیدن فورا اومدن به سمتمون . ازش خونه زیادی رفته و دهنش هم قفل کرده بود. هرچی زور داشتم به کار بردم که بلاخره تونستم دهنشو باز کنم و از کسانی که کنارم بودم خواستم یه کیف بهم بدن تا لای دندونای اون مرد بذارم تا بتونه نفس بکشه . نزدیک به بیست دقیقه طول کشید تا آمبولانس برسه . اونا هم با کمال خونسردی کارشون رو انجام دادن بی اونکه به فکر حال مصدوم باشن . دیگه خدا میدونه که زنده موند یا نه ...<br>من میخوام اینو بدونم که اگه خدایی نکرده این اتفاق برا خودشون یا یکی از آشناهاشون رخ بده , چه عکس العملی رو از خودشون نشون میدن ...<br>آیا بی تفاوت رد میشن یا تا ته قضیه پیش میرن ... <br>وجدان هم چیز خوبیه اگه داشته باشی .... <br>یکی نیست به این بگه که آخه بی انصاف چطور دلت قبول کرد که بتونی راحت از این صحنه در بری و با خیال راحت بتونی به زندگیت ادامه بدی ... <br>خدا خودش فقط به فریاد برسه</font><br> text/html 2013-06-26T09:12:05+01:00 sekonje.mihanblog.com مجتبی چرا زیاد پست نمیذارم ؟ http://sekonje.mihanblog.com/post/45 <div style="text-align: justify;"> <font size="4">سلام خدمت دوستان عزیزه خودم . امیدوارم که همیشه سالم و سر حال باشید . راستیتش چند </font><br><font size="4">وقتی بود که میخواستم یه چیزی رو خدمتتون عرض کنم ولی هی امروز و فردا میکردم تا الان که </font><br><font size="4">دیگه تصمیم گرفتم بگم . شما تا حالا فکر کردید که چرا زیاد پست نمیذارم , زیاد به وب شما </font><br><font size="4">نمیام و ... . حتما الان با خودتون میگید که احتمالا گرفتاره یا حوصله نداره و خیلی فکرای دیگه که </font><br><font size="4">ممکنه از سرتون بگذره . واقعیتش اینه که من کامپیوتر ندارم که هروقت بخوام , بتونم بیام توی </font><br><font size="4">اینترنت . در واقع اصلا زیاد بلد نیستم ازش استفاده کنم . البته ناگفته نمونه ها که همه این کارها </font><br><font size="4">رو خودم انجام دادم بدون کمک از کسی . فقط برا ساختن وبم از پسر عموم کمک گرفتم , همین </font><br><font size="4">. شاید باورتون نشه ولی واقعیته . من همیشه دلم میخواست که یه وبلاگ داشته باشم و بتونم </font><br><font size="4">تو اون مطلب بذارم و دوستان خوب مثل شما داشته باشم که خدارو شکر به این مهم دست پیدا </font><br><font size="4">کردم . من هر وقت میخوام یه مطلب بذارم یا اینکه به وبم سر بزنم , میرم کافی نت پسر عموم و </font><br><font size="4">از اونجا تمام کارها رو انجام میدم . میدونم براتون باورکردنش سخته ولی کاملا واقعیت داره . البته </font><br></div><font size="4">این موضوع رو چندتا از دوستان هم میدونن . خلاصه از اینکه زیاد نمیتونم بهتون سر بزنم و از </font><br><font size="4">مطالب زیباتون استفاده کنم , از من ناراحت نباشید . انشاا... که همیشه پیروز و سربلند باشید .</font><br> text/html 2013-06-17T17:14:19+01:00 sekonje.mihanblog.com مجتبی حسنک چه شد ؟!!!! http://sekonje.mihanblog.com/post/44 <font size="5"><span style="background-color: rgb(0, 0, 0);"></span></font><span style="background-color: rgb(0, 0, 0);"><font color="#ffffff"><span style="font-size: small; text-align: right;"></span></font></span><br><font size="5">حاکمی بر مردمش گفت صادقانه مشکلاتتان را بگویید ؟&nbsp; <br>حسنک بلند شد و گفت , گندم و شیر که گفتی چه شد ؟<br>مسکن و کار چه شد ؟<br>حاکم گفت سپاس که مرا آگاه کردی<br>1 سال گذشت و دوباره حاکم گفت صادقانه مشکلاتتان را بگویید<br>اینبار کسی چیزی نگفت<br>کسی نگفت گندم و کار و مسکن چه شد ...<br>تنها از میان جمع یک نفر گفت که حسنک چه شد ؟!!!</font><br><span style="background-color: rgb(0, 0, 0);"><font color="#ffffff"><span style="font-size: small; text-align: right;"></span></font></span> text/html 2013-06-06T08:45:23+01:00 sekonje.mihanblog.com مجتبی اولین زن روزنامه نگار http://sekonje.mihanblog.com/post/43 <font size="2"></font><font size="4">مریم عمید ملقب به مزین السلطنه اولین نشریه زنانه ایران را منتشر کرد. ناصرالدین شاه قاجار از سواد داشتن زنان دل خوشی نداشت و برخی از همسران او که می توانستند بخوانند و بنویسند، سوادشان را از شاه پنهان می کردند. مریم عمید، ملقب به مزین السلطنه در چنین فضایی پیش قدم تاسیس یک مدرسه دخترانه شد و بعدها نشریه ای را منتشر کرد که برای اولین بار در تاریخ ایران، مدیر مسئول آن زن بود.<br>مزین السلطنه که دختر میر سیدرضی رئیس‌الاطباء پزشک قشون ناصرالدین شاه بود تحصیلات خود را نزد پدرش یاد گرفت و به دلیل حضورش در خانواده ای تحصیلکرده و با سواد و داشتن ذهنی جستجوگر و علاقمند، از برخی تحولات اجتماعی و فرهنگی جامعه و جهان آن روزگار مطلع شد و چون علاقه زیادی هم به آموختن علوم جدید داشت به خواندن زبان فرانسه و آموزش عکاسی مشغول شد.<br>او که در واقع اولین زن روزنامه نگار ایران است البته اولین نشریه ای که از طرف زنان در ایران منتشر شد نشریه "دانش" نام داشت که در سال ۱۲۸۹ ه- ش توسط "خانم دکتر کحال" همسر میرزا حسین‌خان کحال انتشار ‌یافت. این نشریه در تهران منتشر ‌شد که هفته‌ای یک بار و در هشت صفحه با قطع رحلی و چاپ سربی چاپ می‌شد و علاوه بر ایران در سایر کشورها هم منتشر می‌شد که بعد از یک سال متوقف شد. مریم عمید ملقب به مزین السلطنه اولین نشریه زنانه ایران را منتشر کرد.</font><br> text/html 2013-05-23T19:30:00+01:00 sekonje.mihanblog.com مجتبی روز پدر http://sekonje.mihanblog.com/post/42 <p align="center"><font size="3" color="#3333ff" face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif"><em><strong>همیشه مادر را به مداد تشبیه کردم که با هر بار تراشیده شدن کوچک و کوچکتر می شود </strong></em></font></p> <p align="center"><font size="3" color="#3333ff" face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif"><em><strong>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; اما پدر...</strong></em></font></p> <p align="center"><font size="3" color="#3333ff" face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif"><em><strong>یک خودکار شکیل و زیباست که در ظاهر همیشه ابهتش را حفظ می کند اما هیچکس نمی داند تا چه مقدار دیگر می تواند بنویسد.....</strong></em></font></p> <p align="center"><em><font size="3" color="#3333ff" face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif"><strong></strong></font></em>&nbsp;</p> <p align="right"><em><font size="3" color="#cc33cc" face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif"><strong>روز پدر رو به همه ی پدران عزیـــــــز و زحمتکش به خصوص پدر عزیز خودم تبریک میگم...<img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif"></strong></font></em></p><br> text/html 2013-05-22T08:19:46+01:00 sekonje.mihanblog.com مجتبی آرزوی پدر ........ http://sekonje.mihanblog.com/post/41 <font class="text4"><div align="center"><font size="3">مرد رفته گر آرزو داشت برای یكبار هم كه شده موقع شام با تمامی خانواده اش دور سفره كوچكشان باشد و با هم غذا بخورند . او بیشتر وقت ها دیر به خانه میرسید و فرزندانش شامشان را خورده و همگی خوابیده بودند . هر شب از راه نرسیده به حمام كوچكی كه در گوشه حیاط خانه بود میرفت و خستگی و عرق كار طاقت فرسای روزانه را از تن می شست . تنها هم سفره او همسرش بود كه در جواب چون و چرای مرد رفته گر ، خستگی و مدرسه فردای بچه ها و اینجور چیزها را بهانه می كرد و همین بود كه آرزوی او هنوز دست نیافتنی می نمود .</font></div> <div align="center"><font size="3">یك شب شانس آورد و یكی از ماشین های شهرداری او را تا نزدیك خانه شان رساند و او با یك جعبه شیرینی و چند تا پاكت میوه قبل از چیدن سفره شام به خانه رسید . وقتی پدر سر سفره نشست فرزندان هر یك به بهانه ای با پدر شام نخوردند . دلش بدجوری شكست وقتی نیمه شب با صدای غذا خوردن یواشكی بچه ها از خواب بیدار شد و گفتگوی آنها را از آشپزخانه شنید :</font></div> <div align="center"><font size="3" color="#993399">"چقدر امشب گشنگی كشیدیم ! بدشانسی بابا زود اومد خونه . با اون دستاش كه از صبح تا شب توی آشغالهای مردمه . آدم حالش بهم میخوره باهاش غذا بخوره "</font></div> <div align="center"><font size="3" color="#000000">&nbsp; </font></div> <div align="right"><font size="3" color="#000000">کاش یکم قدر پدرهامون رو&nbsp;می دونستیم......</font></div></font> text/html 2013-04-19T17:08:55+01:00 sekonje.mihanblog.com مجتبی مایه ننگ یا افتخار !!! http://sekonje.mihanblog.com/post/40 <font size="3">مایه افتخار یک کشور , باعث عذاب یک محله !!!<br><br>همان که دلیل افتخار یک کشور شده باعث عذاب و مایه ننگ یک محله قدیمی و باستانی است . آری <br><br>زادگاهم , جایی که در آن اسم و رسم گرفته ام , یادگار هزار مردان , سی و چند سال است که از خیلی <br><br>امکانات محروم مانده . تنها دلیل هم این نیروگاه است . بله همین نیروگاه اتمی که تمام سر و صدای دنیا به <br><br>خاطر اوست . خاک پاک هلیله ( بیشهر ) محله من , وطن من , این مکان قدیمی و مقدس دارای مردمانی <br><br>نیک و پاک و باغیرت است . مردم ما در یک مسئله خیلی صبورند که به نظر من صبر زیادی باعث میشه تا از <br><br>شما سواستفاده بشه که حال بیشتر از اون چیزی که فکرش کنی , سواستفاده شده و باز هم خواهد شد . <br><br>برگردیم سر اصل مطلب ...<br><br>آیا تا حالا در جایی دیدید , خونده اید و یا شنیدید که مصالح ساختمانی قاچاق محسوب بشه و کسانی که <br><br>اونها رو رد و بدل میکنن , بهشون بگن قاچاقچی ؟؟؟!!!<br><br>بله در این محل همه اینها وجود داره باعث و بانی همه این مشکلات , همین نیروگاه اتمی است . شاید <br><br>باورتون نشه ولی ما برای ترمیمم منازلمون یا ساختن خونه جدید , به صورت قاچاق و زیر میزی دادن میتونیم <br><br>با ذلت مصالح رو وارد محل کنیم که البته این کار رو قاچاقچیان عزیز زحمتش رو برامون میکشن که هر نوع <br><br>جنسی و با دو یا سه برابر قیمت به دست ما میرسونن .<br><br>خودتون قضاوت کنید ؟ <br><br>هیچ کس از داشتن انرژی هسته ای ناراحت نمیشه ولی به چه قیمتی ؟ به قیمت اینکه چند هزار نفر از <br><br>مردم دچار سلب آسایش بشن و اونها رو از داشتن امکانات کوچکی همچون مصالح ساختمانی محروم کنن ؟<br><br>هلیله دارای جوانانی غیور با استعدادی هست که میتونم به جرات بگم که از 90%&nbsp;شهرمون در تمامی زمینه <br><br>ها و کارها و خیلی چیزهای دیگه سرتر هستند . ولی یه مانعی که دارن همین نیروگاهه <br><br>برای ما داشتن نیروگاه زمانی با ارزش میشه که محله زیبا و عزیزمون در <font size="3">آ</font>سایش و دارای امکانات باشه .<br><br>پس به امید اونروز , ولی ...</font><br> text/html 2013-04-17T08:20:11+01:00 sekonje.mihanblog.com مجتبی دوباره ... http://sekonje.mihanblog.com/post/39 <font size="4">باز هم دل ما لرزید<br><br>زمین لرزه ای به بزرگی 7 و نیم درجه در مقیاس امواج درونی زمین ( ریشتر) در عمق 18 <br><br>کیلومتری حدود ساعت 15 و 18 دقیقه استان سیستان و بلوچستان را لرزاند.<br><br>خوشبختانه در این حادثه طلفات زیادی رخ نداد و فقط یک نفر از هموطنانمون رو از دست دادیم . <br></font><h4><font size="4"> </font><p><font size="4">شهرستان سراوان با مساحت23880 کیلومتر مربع ، در شرق استان سیستان و <br></font></p><p><font size="4">بلوچستان قرار گرفته است.</font></p><font size="4"> </font><p><font size="4">طبق آخرین گزارشات و بر اساس گفته رئیس سازمان مدیریت بحران کشور&nbsp; زلزله <br></font></p><p><font size="4">سراوان در بیابان‌های آن روی داده و هیچ خسارتی بر جا نگذاشته است.</font></p><p><font size="4">امیدواریم که دیگه شاهد چنین بلاهایی نباشیم . <br></font></p><p><font size="4">آمین<br></font></p><p><br></p></h4> text/html 2013-04-10T14:08:49+01:00 sekonje.mihanblog.com مجتبی دل ما لرزید ... http://sekonje.mihanblog.com/post/38 <font size="3">باز هم نه زمین بلکه دل ما لرزید ...<br><br>سرتا سر این خاک بوشهر است ...<br><br>حالا همه چشمها به سوی کاکی و شنبه بوشهر است ... شهر مردان بزرگ ...<br>حالا دلها متوجه دیار دلیران دشتی است ...<br><br><br>حالا یک ایران همدل و همراه بوشهر است ...<br><br>قسمتی از تنم <br><br>وطنم<br><br>لرزید<br><br>قسمتی از دلم<br><br>ایرانم ... بوشهر<br><br>.<br>.<br>.<br><br>خدایا ...!<br><br>آرامتر ...!<br><br>نیازی به زمین لرزه نیست ...!<br><br>کاخ آرزوهای این مردم به تلنگری هم فرو میریخت ...!<br><br>باز هم نه زمین بلکه دل ما لرزید ...<br></font><br> text/html 2013-03-12T16:53:15+01:00 sekonje.mihanblog.com مجتبی نزدیک عید و کار خرابی http://sekonje.mihanblog.com/post/37 <font size="3">سلام سلام سلام خدمت دوستای گلم . ما نیستیم حسابی بهتون خوش میگذره . دم عیدی کلی گرفتار شدید احتمالا . مامان و بابا شما رو گرفتن به کار و هی این کار و انجام بده و هی اون رو انجام بده . بیا فرش بشوریم , پتو بشوریم و گردگیری و خلاصه خیلی کارای دیگه ... ولی اشکال نداره تا میتونید کمک کنید . من که خیلی خسته شدم , آخه تا میخواستن کاری رو انجام بدن , از خونه فرار میکردم !!!<img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif"> جاتون خالی ! چه کیفی میده وقتی برادر یا خواهرت در حال کار کردنه و خسته ست و حوصله خودش رو دیگه نداره , بری و سر به سرش بذاری !!!! <img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/19.gif">ولی بدونید که من اینجوری نیستما , مطمئن باشید !!!!! <img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/25.gif">دیروز خونه یکی از دوستام بودم و داشتیم با هم کشتی میگرفتیم که یهو با کاسه خورشتی که برامون کشیده بودن , برخورد کردیم و چشمتون روز بد نبینه , از قضا ریخت رو لبه فرشی که تازه شسته بودن و جمعش کرده بودن کنار دیوار اتاق گذاشته بودنش .<img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/17.gif"><img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/42.gif">ماهم حالا هرچی پارچه خیس کردیم و کشیدیم رو فرش بدتر شد که بهتر نشد <img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/42.gif">تو این اوضاع یه فکری به کله م رسید و به دوستم گفتم بیا فرش رو برعکس کنیم و لبه کثیفش رو روبه دیوار کنیم تا کسی نفهمه !!!<img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/32.gif"> وای چند روز دیگه که فرش رو باز کردن چه حالی به اهل خونه شون دست میده !!<img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/20.gif"> منم از ترسی که بهم دست داده بود , از اون روز تا حالا خونه شون نرفتم و تا روز عید هم نمیرم . ولی میخوام به مامان دوستم قضیه رو بگه آخه خیلی گناه داره چون تنهایی اون فرش رو شسته بود <img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/19.gif"><img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif"> دیگه خودتون باید بدونید که اسم کی رو قراره بیارم <img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/65.gif"><img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/19.gif"> وای که من چه آدم صادقیم , به به به خودم <img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/16.gif"><img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/41.gif"></font>